لیمو 🍋

تلخی و شیرینی های روزانه یک لیمو

  • صفحه‌اصلی
  • پروفایل
  • مطلب منتخب
  • مطلب پیشنهادی

|196|

سر شب بحثمون شد یکم؛ سر یه موضوع الکی..

همین شد بهونه که خیلی حرفا رو بزنه و بگه و بگه و بگه..

من فقط گوش دادم..

ولی الان ساعتهاست دارم به سقف اتاقم نگاه میکنم؛

و گوشام از اشکایی که سُر میخورن پایین خیسِ..

پ
シ︎ چهارشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۴۰۵ ، ساعت 1:30

|195|

بلیت کنسرت گرفتم و خیلی خوشحالم🫠..

از قبل تو سایت منتظر بودم،

اما یچیزایی پیش اومد دقیقه نود کنسل شد و بیخیالش شدم..

ولی خب دوباره پشیمون شدم و با کلییی استرس تونستم بلیت رو بگیرم..

خودم
シ︎ دوشنبه بیست و ششم مرداد ۱۴۰۵ ، ساعت 23:24

|194|

اومدم مغازه دوستم پیشش نشستم..

لوازم خانگی داره و من هی قیمتا رو میبینم و هی بیشتر تعجب میکنم..

چقد زندگی سخت شده واقعا ☹️..

راستیی امروز مامانم باهام اومد کلاس یوگا..

با اینکه جلسه اولش بود اما بعضی حرکتا رو خیلی بهتر از من انجام میداد؛ انعطاف بدنش بهتره..

منم مثل پیرزنا دائم کمردرد دارم😐..

هی فلک تا کی کلک؟! 🦦..

خودم
シ︎ دوشنبه بیست و ششم مرداد ۱۴۰۵ ، ساعت 12:23

|193|

سلامم صبح بخیر🌞..

جدیدا سحرخیز شدم و صبحا خودکار زود بیدار میشم..

خیلی خوشحالم از این بابت اما خب حوصلم سرمیره..

یعنی نه اونقدر پر انرژیم که برم صبحونه بخورم و یه کاری کنم؛ نه دیگه خواب میرمم..

برا همین یه حس کلافگی میاد سراغم تا بقیه هم بیدارشن..

همینطوری رو تختم از این پهلو به اون پهلو میشم و انقد اکسپلور گردی میکنم تا خسته شم..

الان حوصلم سررفته👀..

پ.ن: خیلیی وقته کتاب نخوندم؛

دو روزه تکه هایی از کل منسجم رو گذاشتم جلو چشمم اما هنوز شروعش نکردم..

خودم
シ︎ پنجشنبه بیست و دوم مرداد ۱۴۰۵ ، ساعت 8:33

|192|

دوباره از اون حسایی که دوسشون ندارم اومده سراغم..

فرسودگی، خستگی، بی حوصلگی..

دلم نمیخواد با کسی حرف بزنم، جوابشونو به زور میدم؛ مدام اخم دارم..

همش انگار بهم ظلم شده..

نمیدونم چمه🤦🏻‍♀️..

امیدوارم از pms باشهه..

خودم
シ︎ شنبه هفدهم مرداد ۱۴۰۵ ، ساعت 21:14

|191|

امروز حس کردم یکممم پف صورتم کمتر شده؛

ولی الان حس میکنم تغییری نکردم و شکمم اصلا جمع تر نشده☹️..

حدود دو هفته اس که قند مصنوعی مثل کیک و بستنی و اینا نخوردمم..

باید سعی کنم برنج و نون رو هم کم کنمم..

امشب نون تست گرفتم که با کره بادوم زمینی بخورم..

پ.ن: فردا باید برم آرایشگاه، واقعا صورتم نامرتب شده😩..

خودم
シ︎ جمعه شانزدهم مرداد ۱۴۰۵ ، ساعت 21:54

|190|

امروز رفتم سر زمینمون..

آجرا رو با پ جا به جا کردیم و آوردیم توی زمین تا فردا برای کارکردن کارگرا راحت تر باشن..

زمین کناریمون هم همزمان داره خونه شو میسازه؛ البته اون دیوارشو چیده و سقف مونده..

کوچه پشتی امون یه باغ بزرگ و سرسبزه و خیلی دوسش دارم🥹..

پ.ن: با اینکه ضد آفتاب زده بودم و کلاه داشتم بازم صورتم آفتاب سوخته شده، زینک زدم فعلا..

خونه
シ︎ جمعه شانزدهم مرداد ۱۴۰۵ ، ساعت 16:29

|189|

ما به امید خدا ساختن خونمون رو شروع کردیم🥹..

هم ذوق دارم هم استرس..

امروز دارن شالوده ها رو پر میکنن و پ از صبح زود رفته سرِ زمین..

خودشم پا به پای کارگرا کمک میکنه و زحمت میکشه🫶🏻..

میدونم مسیر سخت و زیادی پیش رو داریم؛

اما نتیجه لذت بخش و قشنگه..

امیدوارم خونه ی ما به خیر و خوبی ساخته بشه؛

و برای همه از ته دل آرزو میکنم که صاحبِ خونه خودشون باشن🤍🏡..

خونه
シ︎ پنجشنبه پانزدهم مرداد ۱۴۰۵ ، ساعت 9:41

|188|

این روزا زیادی غمگینم..

یه نوع جدیدی از غم که تا حالا درگیرش نبودم..

یه غمِ فرسایشی که داره ذره ذره روحمو میخوره..

حالمو بد میکنه، جسمم رو مریض میکنه؛

و روی رابطه م تاثیرِ منفیِ بسیار میزاره..

علی رغم همه کارایی که میکنم تا شادتر باشم؛

اما هرچی به این ریسمونِ بدقلقِ زندگی چنگ میزنم باز دستم لیز میخوره..

غممِ از نوع حسرت و خستگیِ؛

این روزا حس میکنم زندگی زیادی بهم سخت گرفته، یا شاید خودم؛

نمیدونم، اما میدونم که حالم خوب نیست و کسی جز خودم متوجه ش نمیشه..

دارم بهش میگم دلم میخواد گریه کنم، حالم خوب نیست..

میگه چراااا؟؟ اَااه، شاد باش یکم؛ من اصلا اینجوری خوشم نمیادا، چته؟..

چشم چون شما گفتی الان شادم..

آخه عزیزِ من مگه آدمی تا عمیقا تو دلش احساس شادی نکنه، میتونه ادای شاد بودن رو در بیاره؟؟..

پ.ن: شاید کتاب ۳۶۵ روز شکرگزاری کمکم کنه؛ شاید هم نه..

فعلاً فقط می‌دونم آدمی که از ته دل غمگینه، با دستور "شاد باش" شاد نمی‌شه.

خودم
シ︎ دوشنبه دوازدهم مرداد ۱۴۰۵ ، ساعت 18:54

|187|

بچهاا من الان یادم اومد صبحی یه سوتی دادمم😭..

آقااا من امروز صبح اومدم ماشینو از حیاط بیارم بیرون خبب؟..

بعد در حیاط رو که باز کردم دیدم ااع ماشین بابا جلوی دره..

گفتم خب بزار الان یکم هُلش میدم از جلوی در میره کنار🦦..

خلاصه ترمز دستی رو خوابوندم، دنده رو اوکی کردم و هل دادم..

ولی مگه ماشین تکون میخورد؟؟😭..

انگار یه کوه جلوش بود، انقددد هل دادم انقدددددد هل دادم..

به زووور یکمم تکون خورد..

نگو من به جای اینکه ماشینو خلاص کنم میزدم تو دنده😭..

همه دنده هام امتحان کردم و هل دادم🌚..

خودم
シ︎ شنبه دهم مرداد ۱۴۰۵ ، ساعت 23:22

آمارگیر وبلاگ

قالب طراحی شده توسط وبلاگ :: webloog
لیمو 🍋 تلخی و شیرینی های روزانه یک لیمو
  • آرشیو
  • سرتیترها
  • فید وب
  • نقشه وب
  • طراح قالب بلاگفا
  • |206|
  • |205|
  • |204|
  • |203|
  • |202|
  • |201|
  • |200|
  • |199|
  • |198|
  • |197|
  • |196|
  • |195|
  • خودم (134)
  • دانشگاه (44)
  • فیلم (13)
  • موزیک (5)
  • پ (4)
  • خونه (2)
  • کتاب (2)
  • شهریور ۱۴۰۵
  • مرداد ۱۴۰۵
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳