|5|
حوصلم سررفتهه..
با بچها برای شام ته چین درست کردیم؛ و خدایی طعمش عالی بود اما خب قابلمه در عالی شدن ظاهرش خیلی کمک نکرد بهمون..
با "پ" هم چندباری تلفنی حرف زدیم و معترض میشه که تو حرف نمیزنی، تعریف نمیکنی و فلان؛ اتفاقا من آدم پرحرفیم اما خب اون لحظه واقعا نمیدونم چی بگم و از چی تعریف کنم..
کاش صبوری کنه و هی اینجوری نگه تا دلسرد نشم، خب همینطور که اون الان حرف آنچنانی برای گفتن نداره، منم همینطورم!
اما خب میدونم که گذشت زمان و تجربه ساختن و خاطره های مشترک خودش زمینه حرف زدن های زیاد رو هم به وجود میاره😁
پ.ن: من برای راحت تر شدن باهاش به زمان بیشتری احتیاج دارم و هرچی بگذره بهتره و اون علیرغم اینکه میگه صبوره، عجله میکنه و هی به روم میاره که تو معذبی و فلان،، و این باعث میشه باز من به حالت سرد و تدافعی خودم برگردم و این روزا مدام درگیر اینم که از بازگشتم به اون حالت جلوگیری کنمم..
اما اگه یکمم فقط خودش فکر کنه و مقایسه کنه، متوجه میشه که چقدر از روزای اول راحت تر شدم و شدیم..