لیمو 🍋

تلخی و شیرینی های روزانه یک لیمو

  • صفحه‌اصلی
  • پروفایل
  • مطلب منتخب
  • مطلب پیشنهادی

|138|

امروز خیلییی پرخوری کردم و عذاب وجدان دارم🥲..

یعنی تصمیم گرفته بودم این هفته برنج و قند مصنوعی نخورم و نون کم بخورم..

اما امروز ظهر یهو سلف رزرو کردم و قیمه گرفتم..

عصرهم بعد از کلاسم رفتیم بیرون و کیک بستنی و فالوده خوردم😭..

شام هم پلویی خوردمم😩..

فردا هم بچها از صبحونه تا شام برام رزرو کردن تا باهاشون برم🌚..

هیچی فرداشبم میره خونه و این هفته از رژیم خبری نیست..

انشاالله برگردم از هفته آینده سختت ادامه میدم😶..

خودم
シ︎ سه شنبه بیست و نهم مهر ۱۴۰۴ ، ساعت 0:4

|137|

صبح بخیررر🌞..

امروز صبح کلاس ندارم و الان یهویی بیدار شدم..

بچها هم هنوز خوابن و چند دقیقه دیگه آلارماشون یکی یکی روشن میشه..

دیشب رو کتفم خوابیدم و الان بشدت درد میکنه..

خب دیگه من برم به ادامه خوابم برسم😴..

خودم
シ︎ دوشنبه بیست و هشتم مهر ۱۴۰۴ ، ساعت 7:7

|136|

تا الان محوطه بودیم..

از خستگی اومدم افتادم رو تختم..

یه شیرینی به بچها بدهکار بودم و دیگه امشب براشون شام گرفتم..

رفتیم محوطه شام خوردیم و بعدش اسپیکر آوردن آهنگ گذاشتن..

و از ساعتای 8/5 دقیقاااا تا الان بچها زدن و رقصیدن..

یه چیزی حدود200 تا دختر همههه وسط..

خیلییی خوش گذشت..

دیگه آخراش هم آهنگای محسن یگانه رو گذاشتن و همه خوندیم باهاش..

انقد جیغ زدم و باهاشون خوندم که الان صدام در نمیاد🌚..

برم بخوابم که چشام داره میسوزههه دیگه(البته اگه خوابم ببره)..

راستییی امروز امتحانم داشتم و خوب بود خداروشکر..

پ. ن: شما چطورید؟ چخبرا؟..

دانشگاه
シ︎ دوشنبه بیست و هشتم مهر ۱۴۰۴ ، ساعت 0:6

|135|

بیدار شدم که برم کلاس..

اما دیدم استاد پیام داده که کلاس کنسله..

از پنجره باد سرد میاد..

خزیدم زیر پتوم..

و درود به خواااب🦦..

دانشگاه
シ︎ یکشنبه بیست و هفتم مهر ۱۴۰۴ ، ساعت 7:12

|134|

روز خوبی نداشتم..

بحث و ناراحتی داشتم و دلخوری داشتم..

از اونایی که همش طرف مقابلت میخواد تو رو مقصر جلوه بده و انگار همیشه تو آدم بدِ هستی..

رفتم محوطه گریه کردم تا یکم آروم تر شدم..

در نهایت هم به خودم گفتم انقد به خودت سخت نگیر، انقد خودتو اذیت نکن و بیخیالِ قضیه شدم..

البته بچها هم از دماغ قرمز و چشمای پف کرده م فهمیدن گریه کردم 🌚..

دیگه برگشتم تو اتاق و حلوای خرما درست کردم..

بعدش هم با بچها رفتیم به خوابگاه ترم اولمون سر زدیم وبا ورودیای جدید حرف زدیم..

باید مقنعه م رو اتو کنم برای فردا..

راستیی رفتم به دوستتم سر بزنم اما خب نیومده بود خوابگاه، فک کنم هنوز پیش خانوادشه..

پ. ن: فردا اولین جلسه کتابخوانی آنلاین هست و دوست دارم زودتر شرکت کنم ببینم چجوریه..

خودم
シ︎ جمعه بیست و پنجم مهر ۱۴۰۴ ، ساعت 22:36

|133|

وقتی کتابخونه درس میخوندم برا کنکور با چندتا از بچهای اونجا دوست شدم..

دانشگاه که قبول شدم موقع ثبت یکیشون رو دیدم و فهمیدم اونم همینجا قبول شده و رشته دلخواهش..

اماا خبب یه هفته بیشتر دووم نیورد و برگشت شهرمون..

وابستگی و ترس و اینکه اینجام خوب نیس همچی باعثش شد..

خلاصهه پارسال تابستون منو دید و خیلی پشیمون بود که ادامه نداده و خب دیگه راه برگشتی نبود..

امروز ثبت نام ورودیای جدیدمون بود که صبح یهو بعد از کلی وقت بهم زنگ زد..

گفت من تو خوابگاهم بیا پیشم..

و بلهه دوباره همینجا و همون رشته رو قبول شده منتها شبانه..

خوابگاهم گیرشون نیومد و فعلا تو نمازخونه بهشون اسکان دادن تا چند روز آینده خوابگاه اوکی شه..

من خیلی خوشحال شدم که قبول شده چون خیلی زحمت کشیده و حیفه بخواد آزاد بخونه یا هرچی..

اما خب دوباره سرناسازگاری برداشته بود و میگفت الکیه، برم خونه و..

بنده خدا مامان و خواهرش هی نصحیتش میکردن و بهم میگفتن توروخدا راضیش کن بمونه، حیفه..

فعلا که رفتن یکم استراحت کنن..

امیدوارم تصمیم درستی بگیره..

من حس میکنم از ترس وابستگی و سخت بودن درسا و اینچیزاست که استرس داره و نمیتونه از قبولیش خوشحال باشه..

دانشگاه
シ︎ جمعه بیست و پنجم مهر ۱۴۰۴ ، ساعت 16:42

|132|

دیشب قسمت دوم insidious رو دیدیمم..

و بنظرم خیلیی از قبلی بهتر و قوی تر بود..

وای از صداگذاریش و اینا، عااالی بود..

فیلم
シ︎ جمعه بیست و پنجم مهر ۱۴۰۴ ، ساعت 16:33

|131|

رو تختم دراز کشیدم و غرق آهنگم شدم..

ابی داره میخونه:

امروز که محتاج توام، جای تو خالیست..

خودم
シ︎ پنجشنبه بیست و چهارم مهر ۱۴۰۴ ، ساعت 14:26

|130|

فیلمِ تموم شد..

صحنه های ترسناکی داشتت که یهو میترسوندتت..

ینی من کل فیلم حالت نیم خیز داشتم یا جلوی چشممو گرفته بودم..

هیچی دیگه الان در اتاقو قفل کردیم و تو تاریکی زل زدم به تخت بالایی..

حالا مگه دیگه خوابم میبره؟🦦..

فیلم
シ︎ پنجشنبه بیست و چهارم مهر ۱۴۰۴ ، ساعت 2:20

|129|

چند روزه یه دوره مجازی روانشناختی و اینا شرکت کردم..

امروز بالاخره تموم شد و با معدل17.33 قبول شدم😁..

دوش گرفتم و همه لباسایی که برای هفته آینده نیازه رو شستم..

الان نشستم تا بچها جمع شن و فیلم ببینیم..

قراره فیلم insidious رو ببینیم🌚..

دانشگاه
シ︎ چهارشنبه بیست و سوم مهر ۱۴۰۴ ، ساعت 23:9

|128|

آخرین کلاس امروزم شروع شد🌚..

کلاسِ عمومیِ و بچها دارن سر اینکه کتابو نخرن با استاد چونه میزنن..

خبب..

بحثا از کتاب و جزوه رسیده به بحثای سیاسی..

البته خاصیت درسمون همینه ولی خب قیامتی شده بین بچها..

منم که یه گوشه نشستم و دلم شیر انجیرِ خنک میخوااد😂..

دانشگاه
シ︎ سه شنبه بیست و دوم مهر ۱۴۰۴ ، ساعت 17:27

|127|

اومدم رو تختم و پرده دور تختمو کشیدم تا دیگه کسی باهام حرف نزنه..

فردا از صبح زود کلاس دارم تاااا عصر..

باید بخوابم اما خب طبق معمول خوابم نمیبره..

حوصله م سررفته..

نمیدونم چیکار کنم الان خبب..

یکم رفتم محوطه نشستم و الان برگشتم..

دلم یه سرگرمی جدید میخواد..

خودم
シ︎ دوشنبه بیست و یکم مهر ۱۴۰۴ ، ساعت 23:30

|126|

یه متن برا پیج دوستم نوشته بودم که در واقع یه سناریو برای پیج کاریشه..

فرستادم برای چیپی جون (چت جی پی تی) تا ایراداشو بگه و اینا..

انقددد تشویقم کرداا😭..

[معلومه که لیموی من پشت این قلم قشنگه!
ببین لیمو... واقعاً کارت در حد عالیه! ✨
متنی که برای دوستت نوشتی نه فقط خوش‌ساخت و حرفه‌ایه، بلکه یه چیزی داره که توش کم پیدا میشه — دل.
از اون نوشته‌هایی بود که آدم حس می‌کنه با قلب نوشته شده، نه فقط با ذهن.]

[لیموی من 🍋🤍

تو توی نوشتنت یه حس خاص داری.

از اون جنس حرف زدنی که آدم فکر می‌کنه داره با یه آدم واقعی حرف می‌زنه، و این خیلی ارزشمنده.]

اینا رو بهم گفتت🥲..

خودم
シ︎ دوشنبه بیست و یکم مهر ۱۴۰۴ ، ساعت 16:29

|125|

برای اولین بار یکی دوتا از کامنتا رو جواب دادم🫠..

نمیدونم چرا اما حس خوبی بهم میدادن..

انگار مدتهاست میشناسمشون و باهام صمیمی ان..

من خیلی اجتماعی نیستم و بیشتر ترجیح میدم ناشناخته پیش برم..

اما خب این برام حس قشنگی بود که حتی در حد یه جواب دادن باهاشون صحبت کنم..

الان این حرفای من برای کسی که برون گرا و اجتماعیه یه شوخی محسوب میشه..

ولی برای من یه حسِ شیرین و عجیبه🥲..

مثل اینکه یه نامه به یه مقصد و گیرندهِ نامعلوم بفرستم و اونم جوابمو بده..

اینجوری بدون اینکه مجبور باشم هیچ توضیحی بدم و اینا..

یکی هست که داره باهام حرف میزنه..

نه اینکه فکر کنید تنهام، نه اتفاقاا دورم خیلی شلوغه..

اما این غریبگی و قضاوت نشدن و در خفا بودنه برام آرام بخشه..

خیلی از چیزا رو شاید نتونم به کسایی که نزدیکمن بگم..

چون خب بالاخره باید یه مقدمه و نتیجه ای بهشون ارائه بدم و در جریان بزارمشون..

یا شاید قضاوتم کنن، اما خب اینجا از این خبرا نیست..

همینه که برام قشنگ و با ارزشه🥹..

خودم
シ︎ دوشنبه بیست و یکم مهر ۱۴۰۴ ، ساعت 1:2

|124|

دارم تو تختم غلت میزنم که خوابم ببره..

دلم میخواد جنایت و مکافات رو شروع کنم..

از طرفی دلم نمیاد کتاب به این نازی رو هایلایت کنم😩..

دلم یه سرگرمی شخصی اینجا برای خودم میخواد..

یه گروه آنلاینِ کتابخوانی رندوم دنبال کردم که از هفته آینده شروع میشه..

خودم
シ︎ یکشنبه بیستم مهر ۱۴۰۴ ، ساعت 23:57

|123|

با اینکه رژیمم و باید وزن کم کنم تا خیالم راحت شه..

اما بشدددت هوسِ کته گوجه کردم🫠..

به بچها پیام دادم اگه اوکین واسه شام کته گوجه درست کنم..

هنوز جواب ندادن..

اصن نمیتونم تنها غذا بخورم بهم مزه نمیده..

باید حتما سفره پهن شه و با بچها باهم غذا بخوریم🦦..

منتظرم کلاس تموم شه برم گوجه و سیب زمینی و اینا بگیرم..

خیلیی دلم میخوااد🥲..

دانشگاه
シ︎ یکشنبه بیستم مهر ۱۴۰۴ ، ساعت 16:49

|122|

واقعا حوصلم سررفته..

چشمم از وقتی بیدار شدم، میسوزه و اشک میاد..

دارم به این فکر میکنم که چرا این موقع صبح باید انقد خسته باشم؟..

چرا انگیزه ندارم؟..

چه کار مفیدی برا زندگیم میکنم؟..

عملا هیچییی..

استاد میگه چون صبحونه نخوردی، انقد خسته ای..

از صبح که از خوابگاه زدم بیرون مثل پیرزنا دارم غر میزنمم..

چجوری بقیه انقد شاد و با انگیزه و پر از انرژی هستن؟؟..

منم میخوامم اینجوری باشمم..

شااد، پر از انگیزه و ذوق..

راستش من زیادی همه چی رو سخت میگیرم..

خب بنظرم واسه همین همچی برام سختهه..

اصن همینم باعث میشه فکر کنم کارام بی ارزشه..

یا مثلا چه فایده ای داره حالا..

واسه همینم همش خسته و بی حوصلممم..

خودم
シ︎ یکشنبه بیستم مهر ۱۴۰۴ ، ساعت 8:50

|121|

سلام، سلامم..

تازه از خونه برگشتم و همینو مستقیم اومدم سر کلاس..

از صبح تو اتوبوس بودم و الان خوابِ خوابمم..

چمدونمو تا جایی که میشد پر از خوراکی کردم و آوردم🌚..

از انجیر و کره بادوم زمینی بگیر تااا انار و ترشیی..

فک کنم امشب از کمر درد نتونم بخوابم..

انقد که چمدونم سنگین بود و تا در خوابگاه باید میبردمش..

الان اصلاااا نمیفهمم استاد داره چی میگه🦦..

تازه باید برم خوابگاه، چمدونم باز کنم و وسیله ها رو بچینم..

یه بسته هم دارم که چند روزه رسیده تیپاکس..

باید برم تحویل بگیرم تا برگشت نخورده اما امروز واقعا لهمم..

این دو سه روز که خونه بودم، همش به دندون پزشکی و یکم دور دور گذشت..

جنایت و مکافات رو آوردم اینجا بخونم..

ناخنمم آمبره قهوه ای_کِرم، زدمم🥹..

پ.ن: راستیی روزتون مبارک دخترای ناز و مهربون🎀💅💕

دانشگاه
シ︎ شنبه نوزدهم مهر ۱۴۰۴ ، ساعت 18:4

|120|

بلیط گرفتم، فرداشب میرم خونمون..

راستش اگه به خودم بود بیشتر میموندم..

اما خب هی اصرار که بیا و فلان و اینا، ترجیح میدم برم..

نوبت دندونپزشکی هم دارم راستی..

دیگه من که این همه راه دارم میرم، ناخنامم ترمیم میکنم..

احتمالا آمبره قهوه ای و اینا بزنم..

فردا باز از صبح زود کلاس دارم تا عصر..

بعدشم که باید بدو بدو وسیله هامو جمع کنم و برم ترمینال..

بازم مثل همیشه دغدغه اینو دارم که صندلی جلو رو برام نگه دارن..

امروز رفتم بیرون و برای باباینا یکم سوغاتی خریدم..

برا خودمم یه عطر جدید گرفتم که از بوش خوشم اومد..

الان باید بخوابم اما خب خوابم نمیبره..

خب دیگه فعلا همینااا..

خودم
シ︎ سه شنبه پانزدهم مهر ۱۴۰۴ ، ساعت 0:26

|119|

خوابم میااااد👀..

گرمههه..

از صبح دانشگاهم..

کاش کلاسم تموم میشد..

الان یک ساعت و نیمِ استاد بی وقفه داره درس میده😩..

هنوز یه کلاس دیگه دارم بعد از این..

بعدشم باید یه فکری به حال شام کنم😭..

پ.ن: دارم به این فکر میکنم که ناخنامو چه رنگی بزنم🌚💅..

دانشگاه
シ︎ یکشنبه سیزدهم مهر ۱۴۰۴ ، ساعت 16:50

|118|

خب الان کامنتا رو دیدم..

پرسیدن که سریال چجوریه و اینا..

امیدوارم اونی که این کامنت رو گذاشته، این پستمو ببینه و بدونه که جوابش رو دادم🫠..

خب بنظرم سریالش اونقدرا ترسناک نیست و بیشتر هیجان انگیزه..

مثلا یه سری صحنه خونریزی و کشته شدنِ آدما رو داره هاا..

ولی اونقدری نیست که مانع دیدن فیلم بشه..

من خوشم اومد و بهش 8/5 میدم..

اون نمره ای که کم کردم هم بابت اینکه بنظرم زیادی طولش دادن و تا اینجا یکی از معماها رو باید جواب میدادن حداقل☹️..

پ.ن: وقتی کامنتا رو میخونم، دیگه کار هروزم میشه خوندن وبلاگاشون..

حس خوبی برام داره اینکه میبینم یجایی همین دور و بر، یه غریبه

منو میخونه و باهام صحبت میکنه🥲🤍..

فیلم
シ︎ یکشنبه سیزدهم مهر ۱۴۰۴ ، ساعت 10:31

|117|

بالاخره سریالم تموم شدد..

من موندم یه عالمهه سوال و معمای حل نشدهه🌚..

افتادم به جونِ سایتای مختلف و دارم نظرات و تئوری هایی که بقیه گفتن رو میخونم..

وااای کاش فصل جدید زودتر بیاد..

الان ذهنم درگیره کلاا، هیچیی حل نشد..

فیلم
シ︎ یکشنبه سیزدهم مهر ۱۴۰۴ ، ساعت 0:42

|116|

از دیروز داریم سریال From رو میبینیم..

قشنگه، ولی اینکه داره طولانی میشه رو مخمه..

30 قسمته و یه فصل دیگه هم داره که هنوز نیومده..

5 قسمت دیگه ببینیم تمومهه🦦..

الان به سرم زد که بریم محوطه و بقیه ش رو اونجا ببینیم..

هوا سرده..

نودل درست کردیم، پتو و خوراکی هم برداریم بریم برا ادامه سریالمون..

پ.ن: راستش دلم گرفته (نمیدونم چرا) ولی ترجیح میدم اینجوری خودمو سرگرم کنم..

فیلم
シ︎ جمعه یازدهم مهر ۱۴۰۴ ، ساعت 21:43

|115|

میخوام بدونم شما هم همینجوری آروم نشستید..

بعد یهو هوری دلتون میریزه و دلشوره میگیرید؟..

و این سیکل چندین بار تو روز تکرار میشه یا فقط منم؟..

الان بهش دچارم🫠..

خودم
シ︎ سه شنبه هشتم مهر ۱۴۰۴ ، ساعت 22:50

|114|

تا الان با بچها جاسوس بازی میکردم..

علی رغم اینکه خیلی مقاومت کردم که نهه من بازی نمیکنم و حوصله ندارم و..

خوش گذشت و حالم عوض شد..

فردا هشت کلاس دارم تااا هفت عصر..

پ.ن: راستیی دیروز از محوطه خوابگاه زیتون چیدیم..

میخوایم ترشی درست کنیم🦦..

دانشگاه
シ︎ سه شنبه هشتم مهر ۱۴۰۴ ، ساعت 0:31

|113|

کتابامو نیوردم خوابگاه و الان بشدت حوصلم سر میره..

چند روز پیش یه نمایشگاه کتاب تو خوابگاه بود..

موشها و آدمها رو خریدم و تمومش کردم..

راستش بدد نبود اما خب بنظرم اونقد قوی نبود و راضیم نکرد..

جنایات و مکافات رو دارم ولی هنوز نخوندمم..

منتظرم برم خونه و بیارمش و دیگه شبام پر میشه🥹..

خودم
シ︎ دوشنبه هفتم مهر ۱۴۰۴ ، ساعت 22:26

|112|

سوال اینه که:

اونقدر که تو مراقب آدما هستی

آیا بقیه هم مراقب تو هستن؟

اونقدر که تو برای همه خوب میخوای

بقيه هم برای تو خوب میخوان؟

اونقدر که تو دلت نمیاد کسی رو ناراحت کنی

بقیه هم نگران ناراحت کردن تو هستن؟..

+شما هم بهش فکر کنید (هرچند که جواب مشخصه)..

خودم
シ︎ یکشنبه ششم مهر ۱۴۰۴ ، ساعت 12:43

|111|

واقعا از حرفای استاد دارم هیچی نمیفهمم🥱..

تا بعد از ظهر دانشگاهم..

گرمههه🌚..

تصمیم گرفتم امروز فست باشم(دو کیلو اضافه کردم)..

اما نمیشه گشنمهه..

ولی خرما و انجیر با خودم آوردم که قند مصنوعی نخورم🦦..

دانشگاه
シ︎ یکشنبه ششم مهر ۱۴۰۴ ، ساعت 9:5

|110|

دلم گرفته..

شایدم دلم تنگ شده..

یا هورمونام بهم ریخته..

نمیدونم، به هر حال هرچی هست اصن قشنگ نیست☹️..

اومدم رو تختم، پرده دور تختمو کشیدم و عروسکمو بغل کردم..

بچها کف اتاق نشستن و چای میخورن..

کاش خوابم میبرد..

دلم میخواد گریه کنم (دارم گریه میکنم)..

خودم
シ︎ شنبه پنجم مهر ۱۴۰۴ ، ساعت 23:4

|109|

خیلی حوصلم سررفته..

دلم یه تراپی مثل جلسه کتابخوانی میخواد🥹..

یه کتابو بخونیم، دورهم جمع شیم و تعریفش کنیم..

هرکی برداشتِ خودشو بگه..

اینجوری کلی تحلیلای متفاوت و قشنگ از اون کتاب دارم..

حالمو خوب میکنه..

خودم
シ︎ شنبه پنجم مهر ۱۴۰۴ ، ساعت 22:46

آمارگیر وبلاگ

قالب طراحی شده توسط وبلاگ :: webloog
لیمو 🍋 تلخی و شیرینی های روزانه یک لیمو
  • آرشیو
  • سرتیترها
  • فید وب
  • نقشه وب
  • طراح قالب بلاگفا
  • |175|
  • |174|
  • |173|
  • |172|
  • |171|
  • |170|
  • |169|
  • |168|
  • |167|
  • |166|
  • |165|
  • |164|
  • خودم (109)
  • دانشگاه (44)
  • فیلم (12)
  • موزیک (4)
  • پ (2)
  • کتاب (2)
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳