لیمو 🍋

تلخی و شیرینی های روزانه یک لیمو

  • صفحه‌اصلی
  • پروفایل
  • مطلب منتخب
  • مطلب پیشنهادی

|70|

وقتایی که میام خونه انقد درگیر میشم که هیچی نمینویسمم🥲..

دلم تنگ شدههه برا اینجا..

روزای گذشته و چیزایی که گذشت و ننوشتم که هیچی..

یه خلاصه ریز از امروز اگر بخوام بگم:

صبح رفتم آزمایشگاه و آزمایش دادم..

چون بشدت ریزش مو پیدا کردم و همش خسته و خوابم🦥..

کلیییی خون ازم گرفتت؛ دوتا سرنگِ بزرررگ..

کاش زودتر جوابش آماده شه، ببینم چه کمه تو این بدن..

دیگه اینکه امشب رفتیم شهربازی..

نگمم از تونلِ وحشتش؛ فقط وای..

انقددد جیغ زدم، هنوز گوشام سوت میکشه..

وااای میدونی چی شدد؟؟..

یجا انقدد ترسیدم که خیلی ناخودآگاه اون بنده خدایی که داشت میترسوندمون رو زدمم😭😂..

آخه اومد تو واگن کنارم نشستتتت..

و اون بدتر لج و تا تهِ تونل دنبالم کرد😭..

حالا بقیشو بعدا مینویسم؛ فعلا همینا..

خودم
シ︎ سه شنبه بیست و هشتم اسفند ۱۴۰۳ ، ساعت 4:47

|69|

جوجه خیلی غیرمستقیم که پای خودش گیر نباشه به بچها گفته برید به لیمو بگید ما سیب زمینی سرخ کرده میخوایم..

آخه جوجههه..

این چیکاریهه خبب، منم گشنمهههه😭😂..

هیچی دیگه..

در حالی که از رنگ و بوش مست شدم؛ درست کردم و الان رو به روم نشستن و دارن میل میکنن..

خودم
シ︎ پنجشنبه بیست و سوم اسفند ۱۴۰۳ ، ساعت 17:6

|68|

چقدر این چرخه از بلاگفا دور شدن بده..

اصن یه روز که نمینویسم دیگه انگار طلسم میشم..

اومدم خونمون..

این چند روز همش بدو بدو دارم تا کارای عقب مونده رو انجام بدم..

از صبح تا همین الان درگیر مرتب کردن اتاقم و کمد لباسا بودم..

مهمون داریم..

باز مامان با مهمونا رفت مراسم و بعدشم افطاری دعوتن..

بچها موندن خونه پیش من و باید حواسم بهشون باشه..

بخداا که خیلی مسؤلیت داره..

خستمهه..

دلم میخواد بخوابمم..

دستام دوباره حساسیت گرفته..

خودم
シ︎ پنجشنبه بیست و سوم اسفند ۱۴۰۳ ، ساعت 16:7

|67|

کلاسم تموم شد..

دارم میرم خیابون..

آهنگای اسنپِ خیلی قشنگهه..

ماشینش بوی خوبی میده..

بلیط گرفتم واسه امشب، میرم خونمون..

آسمون امروز خیلییییی ناناز و گوگولیِ🥹⛅..

خودم
シ︎ دوشنبه بیستم اسفند ۱۴۰۳ ، ساعت 10:0

|66|

سردرد دارم..

نمیدونم چرا؛ شاید واسه اینکه درست نخوابیدم..

کاش الان دیگه راحت خوابم ببره و دو ساعت تو گوشی نچرخم..

اتاق گرمهه..

میترسم پنجره رو باز کنم و یهو خوابم ببره ؛ بعد بچها سردشون میشه..

هوووف..

خودم
シ︎ یکشنبه نوزدهم اسفند ۱۴۰۳ ، ساعت 4:53

|65|

مراسم در حال برگزاریه..

از ساعتای پنج اینجام..

قسمت لابی، نمایشگاه کتاب و آثار هنری رو داریم..

مسؤلیت این قسمت با منه..

انقد سر پا وایسادم، پاهامو حس نمیکنم..

گشنمهه؛ هنوز چیزی نخوردم جز چند تا خرما..

دانشگاه
シ︎ شنبه هجدهم اسفند ۱۴۰۳ ، ساعت 21:10

|64|

از صبح درگیرِ مانتو شلوار ست کردنم..

و به طرز فجیعی هیچکدوم باهم سازگاری ندارن😫..

کلافه شدممم..

و بچها رو هم کلافه کردمم..

اصن من نمیرمم..

اه🌚..

دانشگاه
シ︎ شنبه هجدهم اسفند ۱۴۰۳ ، ساعت 12:47

|63|

دلم میخواد برم محوطه و تا طلوع آفتاب بشینم..

اما خب..

اون حس تنبلیم غلبه کرده و همچنان میخوام بخوابم..

امروز عصر برنامه داریم و برگزاریش به عهده ی ماست..

کادر اجرایی که یکیشون من باشم؛ باید لباسِ مشکی بپوشن..

و من چی؟..

بله، شلوار مشکیِ که به این مانتوی مشکیم بیاد رو گذاشتم خونه..

باید نظم رو بهم بزنم و یه شلوار جین بپوشم🌚..

دانشگاه
シ︎ شنبه هجدهم اسفند ۱۴۰۳ ، ساعت 5:9

|62|

دراز کشیدم رو تختم..

حوصلم نشد فیلم ببینم..

دل دردم کماکان ادامه داره..

اسپیکر روشنه و داریوش میخونه:

فریاد کشیدم تو کجایی تو کجایی

گفتی که طلب کن تو مرا تا که بیابی

چون همسفر عشق شدی مرد سفر باش

هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش

..

گفتم که در این راه کو نقطه ی آغاز

گفتی که تویی تو خود پاسخ این راز

موزیک
シ︎ جمعه هفدهم اسفند ۱۴۰۳ ، ساعت 23:32

|61|

تشنه م؛ زیاااد..

انگاری به استسقا دچار شده باشماا..

هیی آب خوردم؛ آب خوردم..

و الان دل درد و حالت تهوع دارمم🌚😭..

خودم
シ︎ جمعه هفدهم اسفند ۱۴۰۳ ، ساعت 21:55

|60|

هوا خیلییی خوبه..

ابری و نم نمِ بارون🌧🥹..

اومدم مسجدِ دانشگاه..

حس میکنم این لحظه و این هوا انرژیِ خیلی بالایی داره..

یه چادر رنگی خیلی ناز پوشیدم🫠..

قرار شد امشب به پیشنهاد شما o2 رو ببینیم..

دانشگاه
シ︎ جمعه هفدهم اسفند ۱۴۰۳ ، ساعت 18:3

|59|

با بچها داریم فیلمِ It رو میبینیم..

ترسناکههه..

تقربیاً آخراشه..

اینو ببینیم و سحری بخوریم..

فک کنم امشبو باید خیاری کف اتاق بخوابیم🌚...

فیلم
シ︎ جمعه هفدهم اسفند ۱۴۰۳ ، ساعت 2:20

|58|

خوابم برد..

و بله الان بیدار شدم🦥..

خودم
シ︎ پنجشنبه شانزدهم اسفند ۱۴۰۳ ، ساعت 13:13

|57|

امروز که قصد داشتم دیرتر بیدارشم؛ زود بیدار شدم🌚..

دیشب قسمت دوم فیلمِ The Descent رو دیدیم..

فیلم با زنی به اسم سارا و فاجعه‌ی بدی که برای اون اتفاق می‌افتد شروع میشه..

در ادامه تلاشی که دوستاش میکنن تا با ترساش مبارزه کنه و قوی تر شه..

و همین یه تراژدی ترسناک رو رقم میزنه..

ژانر فیلمِ ترسناک، ماجراجوییِ..

من قسمت اولش رو بیشتر دوست داشتم و بنظرم قوی تر بود..

فیلم
シ︎ پنجشنبه شانزدهم اسفند ۱۴۰۳ ، ساعت 9:56

|56|

دوش گرفتم و رو تختم لش کردم..

دستام بوی لیمو میده🍋..

حوصلم سررفته؛ نمیدونم..

امروز خیلی یجوری بود..

سیب و دارچین خوردم..

خوابم نمیاد..

خودم
シ︎ چهارشنبه پانزدهم اسفند ۱۴۰۳ ، ساعت 23:55

|55|

کلم پلو پزیدمم😌..

فقط اینکه..

الان رفتم قابلمه رو بیارم؛ نگو پنجره باز بوده و شعله گاز خاموش شده..

با قلبی شکسته برگشتم اتاق و خبرشو به بچها دادم..

برا دشمنمم نمیخوام😭..

هعیییی..

همچنان منتظرم تا بپزه..

خودم
シ︎ چهارشنبه پانزدهم اسفند ۱۴۰۳ ، ساعت 18:52

|54|

صبح با صدای بارون بیدار شدم، امروز آدم بهتری خواهم بود🤭..

پ.ن: مامانی امروز کارنامه فرفری رو گرفته و عصبانی بود؛ عصبانی هااا..

میگفت این چه نمره هایِ گرفتهههه!!

یچیزی بگو آروم شممم..

گفتم: یه عمر من نمره های خوب آوردم دیدی؛ اینم اون سمتشِ دیگه؛ حرص نخور زن🦦..

(عصبانی تر شد👀..)

خودم
シ︎ چهارشنبه پانزدهم اسفند ۱۴۰۳ ، ساعت 13:43

|53|

الان بیدار شدم..

درود به خوابیدنِ بدون آلارم فعال کردن..

هوا بارونیه🥹..

اتاق ساکت و تاریکه..

چاووشی داره میخونه: و شکر ای هوای بس..

خودم
シ︎ چهارشنبه پانزدهم اسفند ۱۴۰۳ ، ساعت 10:32

|52|

‏من نمى‌گم "من خيلى حسودم" من مى‌گم "آها"

پ.ن: اصن آدمای نزدیک زندگیم منو با کلمه "اوهوم" میشناسن🌚🦥

خودم
シ︎ چهارشنبه پانزدهم اسفند ۱۴۰۳ ، ساعت 1:1

|51|

حوصلم سررفته..

و همزمان حوصله چیزیو ندارم..

خودم
シ︎ چهارشنبه پانزدهم اسفند ۱۴۰۳ ، ساعت 0:48

|50|

چند روزه بشدت اشتهام زیاد شده و هی گشنه میشم..

اونقدی که مقاومتم در برابر قند مصنوعی هم کم شده😭..

نمیدونم بخاطرِ پریوده یا چی..

امیدوارم زود به حالت قبل برگردمم..

گشنمهه..

پ.ن: یه همایش شرکت کردم و هنوز نرفتم خوابگاه، از صبح دانشگاهمم؛ خسته ترینم🦥🥱..

خودم
シ︎ دوشنبه سیزدهم اسفند ۱۴۰۳ ، ساعت 20:41

|49|

استاد یه حرف جالب زد الان، یه تعریف از عشق..

میگه که: عشق یه بیماریه..

عقل میگه رها کن؛ ولی تو با تمام وجودت، دیوانه وار میخوای..

خب این منطقی نیست دیگه..

اگه بیماری نیست پس چیه؟..

دانشگاه
シ︎ دوشنبه سیزدهم اسفند ۱۴۰۳ ، ساعت 15:30

|48|

هوا چرا انقد سرد شدههه؟؟..

رسماً داریم یخ میزنیم🥶..

استاد داره از فواید روزه میگه..

خیلیی خوابم میاد؛ دیشب انگاری بیهوش شدم یهو..

فک کنم بخاطر مسکنی هست که خوردم..

دارم به این فکر میکنم چجوری برگردم خوابگاه؛ سردههه..

دانشگاه
シ︎ دوشنبه سیزدهم اسفند ۱۴۰۳ ، ساعت 8:23

|47|

دوباره دچارِ این حالتِ شدم که میگم: خب بنویسم که چی؟..

و در نتیجه کلی تعریف دارم که تو دلم مونده..

پ.ن: پادکستای خیلی قشنگی بهم معرفی کردین که حتمااا گوش میدم🥹..

خودم
シ︎ یکشنبه دوازدهم اسفند ۱۴۰۳ ، ساعت 19:25

|46|

استاد داره درس میده..

همینطوری صفحه های آخر جزوه مو باز کردم..

چشمم خورد به خلاصه یکی از کتابایی که خوندم و تو جزوه م نوشتم..

کتابِ فلسفه ای برای زندگی از ویلیام اروین..

درباره روش و دیدگاه رواقیون برای زندگی میگه..

خیلی قشنگه..

اینجا هم مینوسم تا بمونه و شاید بقیه هم بخونن..

استاد تند تند داره درس میده؛ کی اینارو امتحان بده خببب؟😑

بعد از کلاس میرم تو هوای آزاد پیاده روی کنم؛راستش حالم گرفته س و باید خودمو سرگرم کنم..

پ.ن: دیشب یه اتفاق افتاد که خیلی بهم ریختم؛ انقد اشکام بی اختیار ریخت تا خوابم برد..

باید با خودم کنار بیام..

دانشگاه
シ︎ شنبه یازدهم اسفند ۱۴۰۳ ، ساعت 11:19

|45|

خستم..

باید زودتر بخوابم که فردا کلاس دارم..

پس تعریفامو میزارم برا یه وقت که انرژی و حوصله داشته باشم..

ولی خب دلم تنگ شده برا نوشتنِ جزئیات؛ هرچند ناچیز یا بی اهمیت..

پ.ن: خنده های بچهای اتاقِ کناری واقعااا طبیعی نیستت🦦👀

خودم
シ︎ جمعه دهم اسفند ۱۴۰۳ ، ساعت 23:39

|44|

بلاگفای امن و قشنگم🥹..

امروز برگشتم خوابگاه..

کلیی تعریف دارم، که چیکارا کردم و اینا..

میام مینویسم سرِ فرصت..

خودم
シ︎ جمعه دهم اسفند ۱۴۰۳ ، ساعت 18:44

|43|

ظهر رسیدم خونه..

"پ" اومد دنبالم با شاخه گل🥹..

ظهر مهمون داشتیم؛ عصرم رفتم آرایشگاه ابروهامو یکم مرتب کردم..

فردا یه سفرِ یه روزه داریم، باید زودتر بیدار شم..

لباسامو اتو کردم و آماده گذاشتم..

جوجه امشب اومده پیش من خوابیده..

میگفت بغلم کن من چشمام خواب بره بعد برو به کارات برس🫠..

خودم
シ︎ سه شنبه هفتم اسفند ۱۴۰۳ ، ساعت 0:24

|42|

یکی از شهرای بین راه وایسادیم تا باز مسافر سوار شه..

حالا مسافرا کین؟

ده تا سرباز🥹..

با خانواده هاشون اومدن، همه شون سنشون کمه، همدیگه رو درست نمیشناسن، استرس و اضطراب رو میشه تو چشماشون دید..

دارن میرن آموزشی..

تا حالا این لحظه احساسی رو مربوط به پسرا ندیده بودم؛ گوگولیا🤌🏻🥹..

پ.ن: خدا پشت و پناهشون؛ امیدوارم خیلی زود و راحت براشون بگذره

خودم
シ︎ دوشنبه ششم اسفند ۱۴۰۳ ، ساعت 10:25

|41|

سوار شدمم..

اونم صندلیِ جلو که موردعلاقمه🦦..

هوف خدایاشکرت؛ دیگه حوصلم نمیشد برگردم دانشگاه این همه راه رو..

الان دارم به این فکر میکنم که چجوری کلاس آنلاینمو شرکت کنم..

راستی یادم باشه غذاهای سلف رو بزارم سبد فروش تا جریمه نشدم..

پ.ن: بلیطا دوباره گرون شدهه، هنوز یک ماه نیس که قیمتش بیشتر شده بوداا🌚..

خودم
シ︎ دوشنبه ششم اسفند ۱۴۰۳ ، ساعت 7:51

آمارگیر وبلاگ

قالب طراحی شده توسط وبلاگ :: webloog
لیمو 🍋 تلخی و شیرینی های روزانه یک لیمو
  • آرشیو
  • سرتیترها
  • فید وب
  • نقشه وب
  • طراح قالب بلاگفا
  • |175|
  • |174|
  • |173|
  • |172|
  • |171|
  • |170|
  • |169|
  • |168|
  • |167|
  • |166|
  • |165|
  • |164|
  • خودم (109)
  • دانشگاه (44)
  • فیلم (12)
  • موزیک (4)
  • پ (2)
  • کتاب (2)
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳