لیمو 🍋

تلخی و شیرینی های روزانه یک لیمو

  • صفحه‌اصلی
  • پروفایل
  • مطلب منتخب
  • مطلب پیشنهادی

|25|

حالم خوب نیس..

فکر کردن به چیزایی که اتفاق نیفتاده اما با شناختی که دارم میدونم که اتفاق میفته بالاخره؛ ذهنمو داغون کرده..

ضعیف نیستم، اما دیگه روحم کم آورده در مقابل بعضی مسائل..

حس میکنم ارزش من خیلی بیشتر از اینکه بخوام درباره این چیزا نگرانی داشته باشم..

همینطور که داشتم با مامان حرف میزدم، اشکام ریخت و گوشیو قطع کردم..

دلم میخواد تا صبح گریه کنم؛ خیلی دلم گرفته خیلی..

خودم
シ︎ سه شنبه سی ام بهمن ۱۴۰۳ ، ساعت 21:31

|24|

فردا کلاس دارم..

اما خوابم نمیبره؛ دلم یجوریه..

یه حس بدی دارم..

دلم گرفته..

شاید دلتنگم..

نمیدونم🫠..

خودم
シ︎ سه شنبه سی ام بهمن ۱۴۰۳ ، ساعت 0:57

|23|

باز من لیپ گلاس زدم..

و بله باد شروع شد تا هی موهام بچسبه به لبم😖..

پ.ن: از لیپ گلاس خوشم میاااد، حسِ خانم ادایی بودن بهم میده💅🎀..

خودم
シ︎ دوشنبه بیست و نهم بهمن ۱۴۰۳ ، ساعت 17:50

|22|

آقا جون زنگ زد..

تا جواب دادم گفت: سلام جیگرت برمم..

دلم برا صدای بَره م تنگ شده بود🥲..

ذوب شدممم خبب من.. 🫠🥹

خودم
シ︎ دوشنبه بیست و نهم بهمن ۱۴۰۳ ، ساعت 10:13

|21|

سلام از کلاسِ عمومیِ هشتِ صبح🥱..

دانشگاه
シ︎ دوشنبه بیست و نهم بهمن ۱۴۰۳ ، ساعت 8:5

|20|

یه تغییرای بزرگی داره خیلی سریع پیش میره تو زندگیم..

یه عالمه احساس متفاوت رو باهم دارم تجربه میکنم..

نمیدونم درسته یا نه؛ به صلاحمه یا نه؟..

به روی خودم نمیارم اما نگرانم..

مضطربم و نمیدونم دقیقا باید چیکار کنم..

اینکه دانشگاهم و خونه نیستم باعث میشه یکم کنترل اوضاع از دستم خارج شه..

باید در عین گیجی و فشاری که حس میکنم، خودمو جمع و جور کنم و شرایط رو مدیریت کنم..

پ.ن: خداجونم خیر باشه برام لطفا🫠

خودم
シ︎ دوشنبه بیست و نهم بهمن ۱۴۰۳ ، ساعت 0:17

|19|

از جشن نیمه شعبان برگشتم(چون اکثر دانشجوا آخرهفته نبودن،امروز برگزار شد)..

از هرچیِ دانشگاه بخوام بنالم؛ جشن ها و مراسماش واقعاااا عالیهه و حسابی براش زحمت میکشن..

مجری و استندآپ کمدین از تلوزیون دعوت کرده بودن، گروه موسیقی عالی؛ بعدشم که آتیش بازی و از این فشفشه هواییا که نمیدونم اسمش چیه و اینا..

خوش گذشت..

به این انرژیِ احتیاج داشتم..

برگشتم اتاق..

صورتمو شستم و پوستم داره نفس میکشه..

مرطوب کننده بزنم و لش کنم رو تختم که فردا باز کلاسِ و کلاس..

پ.ن: زنگ زدم با مامانی صحبت کردم و غیبت🌚..

به بابایی هم زنگ زدم، جواب داد گفت کار دارم بهت زنگ میزنم، میخوام بهش بگم بره واتسپشو چک کنه؛ فیلمای جشن رو فرستادم ببینه🦦..

دانشگاه
シ︎ یکشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۴۰۳ ، ساعت 23:6

|18|

سرکلاس منتظر استاد نشستم..

برقا رفته و همه جا تاریکه..

ولی خب متاسفانه تا نیم ساعت دیگه برقا میااد..

کاش تا کلاس داریم نمیومد و همچنان در تاریکی ادامه میدادیم🦦..

پ. ن: اون خاله خوشگل مهربونه که تو سلف کار میکنه امروز بهم گفت لاغر شدیاا؛ خوشحالمم که رژیمم جواب داده(ولی الان خیلی رعایتش نمیکنم🌚)

دانشگاه
シ︎ یکشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۴۰۳ ، ساعت 13:26

|17|

یکی از عادتای من اینکه وقتی دارم کتابی رو میخونم، قسمتایی که خوشم میاد رو هایلایت میکنم و عکس میگیرم برا دوستام میفرستم و میگم ببین چقدر قشنگه، چقدر مفهومی و عمیقه یا حتی چالش برانگیز..

دلم میخواد بقیه هم بخونن و مزه مزه ش کنن و روحشون غرق لذت بشه و کیف کنن (البته که سراغ کسایی میرم که میدونم به روحیاتشون میخوره و پایه ن)..

یا مثلا میگم خب نظر تو درباره این متن چیه؟، چه برداشتی ازش داری، موافقی، مخالفی؟ و درباره ش کلی باهم حرف میزنیم و یجورایی تحلیلش میکنیم..

الان چشمم خورد به یکی از همین هایلایتا از کیمیاگرِ پائولو کوئیلو که میگه:

نیروهایی هستند که به‌نظر شر می‌آیند ولی در واقع به تو می‌آموزند که چگونه «افسانۀ شخصی»‌ات را متحقق کنی. آنها هستند که ذهن و ارادۀ تو را آماده می‌کنند، چون یک حقیقت بزرگ در این جهان وجود دارد: تو هر که باشی و هر چه بکنی، وقتی واقعاً چیزی را بخواهی این خواست در «روح جهان» متولد می‌شود. و این مأموریت تو در روی زمین است.

پ.ن: خب حالا نظر تو درباره این متن چیه؟

بهش فکر کن و به خودت جواب بده🫠

کتاب
シ︎ یکشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۴۰۳ ، ساعت 1:41

|16|

بعد از حدود یک ماه بالاخره امروز کلاسا حضوری برگزار شد و رفتیم دانشکده؛ ردیف اول نشستم و حس بچه های کلاس اولی رو داشتم🥹😂..

پیاده رویِ مسیرِ خوابگاه تا دانشکده ها؛ دیدن کلی دانشجو که هرکدوم داستان خودشو داره و از یه جای کشور اینجا دور هم جمع شدن؛ شنیدن دعای عهدی که هرصبح تو محوطه دانشگاه پخش میشه؛ غرغرامون تا رسیدن به کلاس و.. ؛ همه شو دوست دارم و حالمو خوب میکنه..

بعد از کلاسا هم رفتیم سلف و بعدم انتشارات؛ جزوه های کلاس فردا رو گرفتم و امشب باید یه نگاهی بهشون بندازم..

انقد هوا ملس و بوسیدنی بود، دلم نمیومد برگردم خوابگاه، چند دقیقه کنار دریاچه نشستم و با "پ" هم تصویری صحبت کردم اما خب خیلی کم؛ چون گوشیم داشت خاموش میشد..

الان هم برگشتم اتاق و یکم بخوابم؛ بعد بیدارشم ببینم چیکاره م بقیه امروز رو..

دانشگاه
シ︎ شنبه بیست و هفتم بهمن ۱۴۰۳ ، ساعت 15:58

|15|

امروزم گذشت و به شب رسیدم؛ تاریکی و سکوت و آرامش..

با مامان تلفنی صحبت کردم، با "پ" هم همینطور؛ بعد از اینکه تماسش بی پاسخ موند بهش زنگ زدم اما در حال مکالمه بود؛ چندساعت بعد معترض زنگ زد که دیدی بهت زنگ زدماا اما دیگه سراغی ازم نگرفتی؛ گفتم بابااا من زنگ زدم شما در حال مکالمه بودی؛ از اون انکار و از من اصرار..

در نهایت هم متوجه شد و لیمو برنده شد، جریمه ش میکنم حالااا والااا🌚✌🏻..

دوش گرفتم، به موهام روغن نارگیل زدم؛ شونه کردم و بافتمشون و با اون کش گوگولیِ پاپیونی بستم؛ یه جون به جونام اضافه میشه اصن..

راستی لاک هم زدم ، یه رنگِ سورمه ای که هرچقدر از قشنگیش بگم کمه، آخ که چقدر ناز و شیکهه💅

مرطوب کننده و پماد زینک و وازلین رو قاطی کردم و مثلِ ماست مالیدم به دستام و به علت نبودن دستکش یکبار مصرف، کیسه فریزر دستم کردم..

پ.ن: فردا از هفت صبح تا ظهر کلاس دارم و بعدش میام خوابگاه، باید زودتر بیدار شمم اما خب خواب نمیبرد مرا🦦..

خودم
シ︎ شنبه بیست و هفتم بهمن ۱۴۰۳ ، ساعت 1:11

|14|

نورِ نیم روزی از پنجره اتاق تابیده ؛ و صدای چاووشیِ جان پیچیده:

جهان فاسد مردم را بریز دور

و در این دوری

به عطر نافه ی خود خو کن

...

کسی نمیشنود ما را

اگر که روی سخن داری
و درد حرف زدن داری

اگر دهان خودت هستی
اگر زبان خودت هستی

به گوشهای خودت رو کن

...

مسم که پخش و پلا هستم

دچار درد و بلا هستم

...

پ.ن: چشامو مبیندم و غرقِ صدا و متن میشم، فارغ از همه افکار🫠

موزیک
シ︎ جمعه بیست و ششم بهمن ۱۴۰۳ ، ساعت 15:15

|13|

امروز خیلی خوابیدم و با صدای زنگ گوشیم بیدار شدم..

دارم ناهار درست میکنم..

آسمون آبی و آفتابیه؛ کلیی کار دارم که نمیدونم کدومو اول انجام بدم..

یه عالمه فکر تو سرمه؛ سرِ فرصت میام مینویسم و تصمیم میگیرم براشون..

پ.ن: پوست دستام بشدت خشک، نازک و دردناک شده؛ نمیدونم بخاطر آب و هواس یا حساسیتی چیزیه🥲

خودم
シ︎ جمعه بیست و ششم بهمن ۱۴۰۳ ، ساعت 13:47

|12|

از سرشب هی میام مینویسم و هی پاک میکنم؛ دچارِ این حالتِ شدم که همش میگم حالا اینم نوشتی خب که چی؟؟

تعریف کردن و نوشتن اینا چه تاثیری داره یا حالا چی شد مثلااا؟؟

مثلاا نوشتی امروز که رفتین بیرون نم نم بارون بارید و خیابونا شلوغ و زنده بود..

یه جوراب کیوت دیدی و دلت رفت، که یه لنگه ش باب اسفنجی بود و یه لنگه ش پاتریک اما فقط از پشت ویترین چون مغازه بسته بود و نتونستی بخری و غصه غصه ای شدی..

یا مثلا تعریف کردی که یه سر به کتابفروشی سرِ میدون زدی و با دیدنشون هی قند تو دلت آب شد و یادت اومد کتاب جدیدی که با خودت آوردی خوابگاه رو بخونی..

در نهایت هم برا خودت آبمیوه گرفتی و زیر بارون با هر جرعه ش و هر قطره بارون که بهت برخورد میکرد روحت زنده میشد..

حالام بعد از دیدنِ موانا، اومدی رو تخت تا بالاخره بخوابی🥱..

پ.ن: آخیشش، دیدی بالاخره تونستی لیمو..

هی نوشتی و گفتی اینا الکیه و پاکشون کردی؛ رها کن قشنگ من؛ بنویس و بزار ذهنت باز شه برا چیزای قشنگتر و بهتر🥹

خودم
シ︎ جمعه بیست و ششم بهمن ۱۴۰۳ ، ساعت 2:22

|11|

ورودی دانشگاه منتظر خط واحد وایسادیم و همچنان که از سرما میلرزم به کاپلایی که گوشه ها وایسادن و باهم صحبت میکنن نگاه میکنیم و رابطشونو تحلیل میکنیم🌚..

هوا داره سردتر میشه و برای حفظ استایل و هماهنگی لباسام فقط یه بافت و یه مانتو پوشیدم و باید بگم هرچی میکشیم از ادا و ادایی بودنهه🦦👀..

همینطور که دارم مینویسم دستام بشدت یخ زده و خشک شده و کلمات رو یکی درمیون تایپ میکنهه؛ موهامم که هرکدوم با باد به یه جهت رفته؛ همین زلف بر باد مده و از این صوبتاا🤭😂

راستیی گویا امروز ولنتاینه؛ نه خیلی معتقدم به این چیزا نه مخالفم؛ در واقع بهونه های مختلف برای یادآوری دوست داشتن به آدمای مهم زندگیمون رو دوست دارم..

پ. ن: اتوبوس رسید، حملههه🚩

پ.ن: آسمون ابری و بشدت خوشگله؛ کاش بارون بیاااد🫠

دانشگاه
シ︎ پنجشنبه بیست و پنجم بهمن ۱۴۰۳ ، ساعت 17:20

|10|

فقط ما سه نفر تو اتاقیم؛ صدای بارون و باد از بیرون میاد و همه جا تاریکه..

وسط اتاق نشستیم و داریم فیلمِ Marrowbone رو میبینیم و خب حقیقتاً ترسیدمم..

پ.ن: ژانرش درام، ترسناکه و وای از این داستان و پایانِ غیرقابل پیش بینی، حالا که تموم شد میتونم تا صبح فیلمو از اول ببینم و نکته هاش رو پیدا کنم..

خیلی قشنگ بود🥲

فیلم
シ︎ پنجشنبه بیست و پنجم بهمن ۱۴۰۳ ، ساعت 2:20

|9|

دارم عدس پلو درست میکنم، پنجره آشپزخونه رو باز کردم؛ هوا ابریه و بانو هایده داره میخونه:

عروسک جون فدات شم
تو هم قلبت شکسته

که صد تا شبنم اشک
توی چشمات نشسته

...

چه تهمت ها شنیدیم
چه تلخی ها چشیدیم
عروسک جون تو میدونی
چه حسرت ها کشیدیم

...

پ.ن: موزیک، کتاب، آشپزی و.. همیشه حالمو خوب میکنه🤌🏻🥲

موزیک
シ︎ چهارشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۴۰۳ ، ساعت 13:55

|8|

‏هر بیشتر میگذره ، بیشتر می‌فهمم که برد واقعی با اوناییه که می‌تونن از چیزهای کوچیک زندگیشون لذت ببرن و براش ذوق کنن؛ از هوای خوب، ابرای تو آسمون، از پیاده‌روی، از یه لیوان چای، دیدن فیلم، گوش دادن به موزیک، بوی غذا...

من اینطوریم و واسه تک تک این چیزا ذوق میکنم و دارم سعی میکنم کمتر به خودم سخت بگیرم و روحمو رها بزارم..

بنظرم زندگی در لحظه جاری بودنه؛ کمتر سخت گرفتن و لذت بردن از همین چیزای کوچیک و ساده..

پ.ن: کاش یه شکوفه لیمو بودم؛ روی یه درخت روبروی دریا🥹🍋🌊

خودم
シ︎ چهارشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۴۰۳ ، ساعت 11:21

|7|

دلم میخواد گهگاهی اینجا برای خودم بنویسم و از روزمره م بگم..

نوشتنش شاید بی فایده باشه؛ اما بنظرم خوندنشون قطعا حالمو بهتر میکنه..

بالاخره آدم همیشه باید از خودش باخبر باشه دیگ، مگه نه؟!..

پ.ن: حوصلم سررفتهه🦦..

シ︎ سه شنبه بیست و سوم بهمن ۱۴۰۳ ، ساعت 20:0

|6|

با بچها داریم انیمیشنِ ربات وحشی رو میبینیم و بنظرم واقعاا قشنگههه🥹

عمیقاً به یکی مثلِ راز (همین رباته) تو زندگیم احتیاج دارم..

پ. ن: انیمیشنا رو باید دوبله دید؛ یچیز دیگه س اصنن🤌🏻

فیلم
シ︎ دوشنبه بیست و دوم بهمن ۱۴۰۳ ، ساعت 22:44

|5|

حوصلم سررفتهه..

با بچها برای شام ته چین درست کردیم؛ و خدایی طعمش عالی بود اما خب قابلمه در عالی شدن ظاهرش خیلی کمک نکرد بهمون..

با "پ" هم چندباری تلفنی حرف زدیم و معترض میشه که تو حرف نمیزنی، تعریف نمیکنی و فلان؛ اتفاقا من آدم پرحرفیم اما خب اون لحظه واقعا نمیدونم چی بگم و از چی تعریف کنم..

کاش صبوری کنه و هی اینجوری نگه تا دلسرد نشم، خب همینطور که اون الان حرف آنچنانی برای گفتن نداره، منم همینطورم!

اما خب میدونم که گذشت زمان و تجربه ساختن و خاطره های مشترک خودش زمینه حرف زدن های زیاد رو هم به وجود میاره😁

پ.ن: من برای راحت تر شدن باهاش به زمان بیشتری احتیاج دارم و هرچی بگذره بهتره و اون علیرغم اینکه میگه صبوره، عجله میکنه و هی به روم میاره که تو معذبی و فلان،، و این باعث میشه باز من به حالت سرد و تدافعی خودم برگردم و این روزا مدام درگیر اینم که از بازگشتم به اون حالت جلوگیری کنمم..

اما اگه یکمم فقط خودش فکر کنه و مقایسه کنه، متوجه میشه که چقدر از روزای اول راحت تر شدم و شدیم..

پ
シ︎ یکشنبه بیست و یکم بهمن ۱۴۰۳ ، ساعت 23:49

|4|

خبب؛ دیروز ساعتای پنج و نیم صبح بیدار شدم و وسایلمو آماده کردم و آبجوش برداشتم و به "پ" خبر دادم که بیاد دنبالمون..

حرکت کردیم و یه نم بارون هم میزد و واسه صبحونه یه املت مشتی درست کرده بود و خیلی چسبید😋..

برا همه لقمه گرفتم و آهنگای مورد علاقمو پلی کردم؛ گفتیم و خندیدیم و خوراکی خوردیم و نزدیکای ظهر رسیدیم دانشگاه؛ چمدون و وسیله هامو گذاشتم خوابگاه و برگشتیم توی شهر..

ناهار خوردیم، یه دور توی شهر زدیم، از این قایق پدالیا سوار شدیم و منو رسوندن دانشگاه و خودشون هم برگشتن خونه..

شاید روزای اول فکرشو نمیکردم ولی الان میدونم که دلم برای "پ" و مهربونیاش با خودم، تنگ میشه🫠..

پ.ن: دیشب اعلام کردن که دانشگاه مجازی شدههه و ما باید تو خوابگاه بمونیمم، خبب زودتر میگفتیننن ااه؛ البته اینجا خیلییی سرده، بهترر؛ چی بگمم والاا..

پ.ن: وی امروز با سرماخوردگی شدید از خواب بیدار شده و الان همچنان که آبلیمو عسلشو بهم میزنه، منتظره کلاس بعدیش برگزار شه 🦦😪..

خودم
シ︎ شنبه بیستم بهمن ۱۴۰۳ ، ساعت 10:21

|3|

امشب بالاخره با "پ" رفتیم بیرون؛ و تا پاسی از شب دور زدیم و آهنگ گوش دادیم؛ آبمیوه ادایی و کیک لوتوس سفارش دادیم و در نهایت شام خوردیم و برگشتیم..

راستیی دوتا شالِ خوشرنگ و یه شاخه گل رز با تکستِ دوستت دارم برام گرفته بود که خیلی برام با ارزشه؛ ازش تشکر کردم و بوسیدمش🥹

پ.ن: فردا حرکت میکنیم سمت دانشگاه، یکی از این شال قشنگا رو میپوشم..

.

پ.ن: صبح رفتم بیرون و خریدای خوابگاه رو انجام دادم؛ کلی هم گشتم تا یه رژ همرنگ رژ قبلی پیدا کنم، یه فیس واش جدید هم گرفتم امیدوارم با پوستم سازگار باشه..

.

پ.ن: از بابایی خیلی ناراحتم، حرفاشو قبول دارم اما با لحن بدی میگه و باعث میشه دلم بشکنه..

خودم
シ︎ جمعه نوزدهم بهمن ۱۴۰۳ ، ساعت 1:35

|2|

جمعه برمیگردم دانشگاه و قرار بود دیروز با "پ" بریم بیرون؛ اما یهو برامون مهمون اومد و گفتم خب اوکی، اشکال نداره، امروز میریم..

امروزم مامان و مهمونا رفتن مراسم ختم و این جور چیزا و تا عصر نیومدن،، سر شب یه موقعیت پیش اومد که برم به قرارم برسم!

دوش گرفتم، لاک زدم و داشتم آماده میشدم که یسری مهمونِ جدید اومد و خبب قطعا بیرون رفتن من کنسل شد!!

نمیتونممم بگم چقدددد عصبانی شدممم؛ خیلی خیلی خیلی..

چون من باید میموندم خونه و از بچها مراقبت میکردم تا مامان و بابا، با مهمونا برن خونه صاحب عزا برا تسلیت..

فقط به "پ" زنگ زدم و غر غر کردممم..

پ.ن: بهم گفت ولی امشب میخواستم برات گل بگیرمم کاش میومدی

خب بگیرررر چرا دلمو سوزوندی دیگههه😭💔🥲

این میشد اولین گلی که برام میگیره!!

من که یادآوری نمیکنم، ولی کاش فردا برام گل بگیره، و گرنه خیلی غصه میخورم🥺

پ
シ︎ چهارشنبه هفدهم بهمن ۱۴۰۳ ، ساعت 22:32

|1|

خبب..

بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم، تصمیم گرفتم بازم وبلاگمو داشته باشم و از همه چی بنویسم...

اینجا برای من یه نقطه امنِ و تموم ذهنمو با نوشتن خالی میکنم..

پس سلام بر بلاگفا.. 🥹😁

خودم
シ︎ چهارشنبه هفدهم بهمن ۱۴۰۳ ، ساعت 11:35

آمارگیر وبلاگ

قالب طراحی شده توسط وبلاگ :: webloog
لیمو 🍋 تلخی و شیرینی های روزانه یک لیمو
  • آرشیو
  • سرتیترها
  • فید وب
  • نقشه وب
  • طراح قالب بلاگفا
  • |175|
  • |174|
  • |173|
  • |172|
  • |171|
  • |170|
  • |169|
  • |168|
  • |167|
  • |166|
  • |165|
  • |164|
  • خودم (109)
  • دانشگاه (44)
  • فیلم (12)
  • موزیک (4)
  • پ (2)
  • کتاب (2)
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳