|78|
سرکلاس نشستم و یهو یچیزی یادم اومد..
اینکه رفتن به یه دانشگاه خوب توی یه شهر دیگه..
بلیط رزرو کردن، ترمینال رفتن و اتوبوس سوار شدن برای رفت و آمد به خونه و دانشگاه..
چمدون بستن برای زندگیِ یه جای دیگه..
زندگی خوابگاهی..
کنار آدمای دیگه با فرهنگ و لهجه های مختلف قرار گرفتن..
همه ی اینا از خواسته های من بود، خواسته سخت و شاید نشدنی؛ با اون شرایط و محدودیت های خانواده م..
اما الان شده؛ اتفاق افتاده و دارم زندگیش میکنم..
برای رسیدن بهش خیلی تلاش کردم و جنگیدم؛ خوشحالم که شد..
چه زود آدم فراموش میکنه که چی میخواسته و شرایط امروزش شاید خواسته و آرزوی دیروزش بوده..
خدایا شکرت🫠..