لیمو 🍋

تلخی و شیرینی های روزانه یک لیمو

  • صفحه‌اصلی
  • پروفایل
  • مطلب منتخب
  • مطلب پیشنهادی

|175|

شهر خودمون داره بارون میاد..

به فاصله بیست دقیقه ای اینجا هم داره برف میااد..

امروز همه دانشجوها میرن برف باازی اما خب بیرون از شهرِ و نمیتونم برم🥲💔..

خدایاااا لطفا خونمون که رفتم بارون تموم نشده باشه هااا..

پ. ن: این هوا برای من هوای قدم زدن و داریوش گوش دادنه🫠

دانشگاه
シ︎ سه شنبه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۴ ، ساعت 10:50

|174|

هوا هوای نشستنِ
اما نه سرکلاس..

🍻🌚

خودم
シ︎ سه شنبه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۴ ، ساعت 9:33

|173|

ما دیروز امتحان داشتیم، یه امتحان خیلی سخت، خبب؟..

پس آخر هفته رو به خوندن اون درس گذروندیم..

امروزم یه امتحان دیگه داشتیم و قرار بود ساعت یازده و نیم امتحان باشه..

خلاصه که تقریباً همه اینجوری برنامه ریزی کردیم که صبح بیدار شیم تا قبل از امتحان بخونیمش😬..

بعددد..

من امروز ساعتمو برای ساعت هفت کوک کردم و بیدار شدم و شروع کردم به خوندن..

آقاااا یهو استاد ساعت نه و نیم پیام داد که همگی ساعت نه و چهل و پنج دقیقه سالن امتحانات باشید که من کار دارم باید برم 😐..

حالا من چقد خونده بودم؟؟..

تااازه نصفشو..

هیچی دیگهههه با بدبختی خودمو رسوندم و امتحان دادم ولی خیلی شوک بدی بود..

فردا هم امتحان دارم🚬..

نصفشو الان خوندم بقیشم فردا، واقعا دیگه مغزم یاری نمیکنهه..

راستی امروز بعد از کلاس عصر رفتم آرایشگاه..

ابروهامو اصلاح کردم(خرابشون کرد و خیلی قیافم بد شده💔)..

ناخنامم ترمیم کردم و سورمه ای زدم و انگشت حلقه مو هلویی با پاپیون سورمه ای (خیلی ناز شدن🥹)..

پ. ن۱: برا چهارشنبه بلیط گرفتم برم خونمون..

پ. ن۲: پس چرا بارون نمیاااد؟ 😩

خودم
シ︎ سه شنبه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۴ ، ساعت 0:57

|172|

دیشب تا خود صبح بیدار بودیم و با بچها میخوندیم..

الانم چنااان امتحانم رو خراب کردم که نمیخوام بهش فکر کنم..

خیلی زحمت کشیدم🥲..

هم مباحث سخته هم من سر جلسه مغزم قفل میکنه..

انقد اون لحظه بهم فشار روانی وارد میشه..

که دلم میخواد برگه امو سفید تحویل بدم و برم..

سوال آخر رو که اصلا ننوشتم و دونمره داشت..

درست و غلط بودنِ بقیه هم الله و العلم☹️..

استاد همچنان بعد از امتحان داره درس میده و تا دوازده سر کلاسم..

از شدت بی خوابی سردردم..

دیروزم رژیم سخت گرفتم و الان خیلیییی گشنمه😶..

یکی نیست بگه خب آخه دختررر الان وقتِ رژیم گرفتنهه؟؟؟..

چرا به خودت گشنگی میدییی😩..

دیشب بچها برنجِ زعفرونی دم کرده بودن، عطرش اتاقو برداشته بود😭..

دوباره از ساعت دو کلاس دارم تا هفت..

ای خدااااا..

گلو درد و تب هم دارم😐..

عالییی شد..

پ.ن: دلم میخواد گریه کنمم..

دانشگاه
シ︎ یکشنبه بیست و سوم آذر ۱۴۰۴ ، ساعت 9:16

|171|

‏تنها راه رسیدن به آرامش برای من خوابیدنه..

وقتی خوابم نه غمگینم..

نه عصبانیم..

نه میترسم..

نه درد میکشم..

نه تنهام..

اصلاً وجود ندارم..

پ.ن: عصر که خوابیدم، الان بیدار شدم..

خودم
シ︎ جمعه بیست و یکم آذر ۱۴۰۴ ، ساعت 21:28

|170|

شده یهو بی دلیل دلتون بگیره؟..

همه چیز خوب و اوکی باشه و یهو تلپی یه گوله غم بشینه رو سینه تون؟..

یهو انگار فِسس، پنچر شدین؟..

من الان اینجوریم..

یهو دلم گرفت..

خیلیییی گرفت..

یهو انگار شدم یه بچه ی مظلومِ بی پناه..

حتی الان که دارم مینویسم اشکام قل قل سر میخوره پایین..

انگار همیشه تنها بودم..

انگار کلییی انتظار داشتم که برآورده نشدن..

انگار همیشه اونی که همه رو دید و بقیه ندیدنش من بودم..

نمیدونم چم شده یهو..

ولی حالم اینه الان..

خودم
シ︎ پنجشنبه بیستم آذر ۱۴۰۴ ، ساعت 0:29

|169|

حوصلم سررفته..

میخوام پرتقال بخورم..

اما بچها خوابن و انقدد اتاق آرومه که صدای جویدن خودمو حس میکنم..

معذب شدم اصن😒😂..

بیخیال برم بخوابم..

خوابمم نمیبره آخههه..

فردا صبح زود هم کلاس دارمم🌚..

دانشگاه
シ︎ چهارشنبه نوزدهم آذر ۱۴۰۴ ، ساعت 0:28

|168|

من که امروز امتحانمو......
آره همون.
ولی خب روزمون مباارک🎀👩🏻‍🎓
بخصوص قشنگایی که دانشجو هستن و گاهی وبلاگمو میخونن و برام کامنت میزارن..

(moon و همرازِ عزیز)

و البته آینده ی خیلی نزدیک سماع مهربون..



پ. ن۱: راستی رئیس دانشگاهم بهم گل داد امروز 🥲
(ولی خب تلخی نمره امو نشست ببره😂)

پ.ن۲: اما اون یکی درس رو نمره هاشو امروز آورد و خوب بود خداروشکر

دانشگاه
シ︎ یکشنبه شانزدهم آذر ۱۴۰۴ ، ساعت 12:14

|167|

اتاق تاریک و آرومه..

بچها همه خوابن..

فقط صدای شوفاژ میاد..

اما چشمای من مثل ستااره بازه و برق میزنه..

خوابم نمیبرهه..

یه گلو درد شدید هم اومده سراغمم..

واقعاا نیاز دارم بخوابم تا مغزم استراحت کنه..

وقتی انقد بیدارم هی فکر و خیال الکی میکنم..

امروز خیلییی منفعل بودم، همش رو تختم بودم و تو گوشی..

خیلی بی حوصله شدم..

خودم
シ︎ شنبه پانزدهم آذر ۱۴۰۴ ، ساعت 2:44

|166|

امروز با بچها رفتیم بیرون..

یه بستنی فروشی تازه افتتاح شده که سلف سرویسه..

اول رفتیم اونجا..

بعد رفتیم یه کتابفروشی خیلیییی خوشگل🥹..

(با اینکه خیلیی دوس داشتم ولی جلوی خودمو گرفتم و کتاب نخریدم امروز)..

بعدم رفتیم یه کافه، بچها قلیون گرفتن منم نونِ سیرگرفتم برا خودم..

کنار یه خیابون، یه دونه از این کافه سیارا بود..

که یه آیینه گوگولی زده بود به دیوار برا عکاسی..

یه عکس گرفتم و بنظرم خیلی ناز و کیوت شد🐣🥲..

در نتیجه پروفایل اینستامو بعد از چندساال عوض کردم و اینو گذاشتم..

پ. ن: امروز حالم خوب بود، حال و هوام عوض شد اصن🫠..

خدایاشکرت 💕..

خودم
シ︎ جمعه چهاردهم آذر ۱۴۰۴ ، ساعت 2:42

|165|

وااا..

بلاگفاعهه یا اینستاا😩..

چرا وبلاگمم به روز نمیشهه..

حالا این پستم میشه مثلِ پستای بی محتوایی که میره اکسپلور😂..

پ. ن: آخه پستای قبلی به روز نشدد، حالا میخوای این یکی بشه؟😐

اینم شانس مایه..

خودم
シ︎ پنجشنبه سیزدهم آذر ۱۴۰۴ ، ساعت 2:1

|164|

قبلنااا خیلیی متن و اینا مینوشتم؛ بیشترم متنای عاشقانه و اینطوری..

خیلی بچه تر بودم و پر از ذوقِ نوشتن..

یادمه اون موقع ویسگون داشتم و متنامو اونجا میزاشتم..

اما الان دیگه نمیتونم اونجوری بنویسم؛ انگاری اعتماد بنفسشو ندارمم..

درسته یکم نوشته هام تینیجری بوده..

ولی خبب بنظرم اقتضای سنم بوده..

برم تو گوشیم بگردم یکیشو پیدا کنم ببینید نظرتون چیه؟😂..

پ. ن: آخه حوصلم خیلی سررفتهه

خودم
シ︎ پنجشنبه سیزدهم آذر ۱۴۰۴ ، ساعت 1:48

|163|

خوابم نمیبره..

حالم یجوریه..

دلم برای چیزی تنگ شده که نباید🥲..

آخر هفته های خوابگاه واقعا دلگیره..

کاش حداقل بارون بیاد🫠..

پ.ن: دوباره نمیدونم چمهه

خودم
シ︎ پنجشنبه سیزدهم آذر ۱۴۰۴ ، ساعت 1:17

|162|

آهنگای داریوش برای من یچیز دیگه س🫠..

وقتی داریوش گوش میدم به معنای واقعی کلمه از زمان و مکان رها میشم..

ذره ذرهِ وجودم با صداش خو میگیره و آروم میشم🥲..

غرق میشم..

رها میشم..

تا عمق وجودم نفوذ میکنه..

و لذت میبرم..

برا شنکجه گرش میمیرم قشنگ..

.

.

الان داره برام میخونه:

ای که بی تو خودمو تک و تنها می‌بینم

هر جا که پا میذارم تو رو اونجا می‌بینم..

خودم
シ︎ سه شنبه یازدهم آذر ۱۴۰۴ ، ساعت 0:21

|161|

امروز وقتی بجای اینکه یادم باشه به دکتر چیا بگم، فقط هی یادآوری میکردم که گواهی بگیریم برای حراست..

وقتی تو اون هوای سرد قدم میزدیم و لبوی داغ میخوردیم..

وقتی موقع غذاخوردن همش استرس داشتیم دیرمون نشه..

وقتی تصمیم گرفتیم اسنپ نگیریم و با عمو برگردیم دانشگاه که حداقل تا در خوابگاه ببرتمون..

(عمو یه راننده تاکسی مهربون و محترمه که همهه بچهای دانشگاه از دختر و پسر، ترم اولی تا ترم آخری میشناسنش و چون حراست دانشگاه میشناستش اجازه داره بیاد داخل محوطه دانشگاه و تا در خوابگاه بچها رو برسونه اما خب اسنپ نمیتونه)

حتی وقتی حراست به لباسمون گیر داد..

و..

همه ی این لحظه ها گوشه ذهنم این بود که چقدرررر دلم برای تک تک این لحظه ها
برای همه ی این استرسای شیرینِ الکی، تنگ میشه🥲..




پ. ن: میدونم وقتی از اینجا برم خیلی خیلییی بهم سخت میگذره🫠

دانشگاه
シ︎ دوشنبه دهم آذر ۱۴۰۴ ، ساعت 23:6

|160|

گفتم کمرم چند روزه خیلی درد میکنه و سر کلاس نشستن سخت شده برام؟☹️..

حالا به هرحال دیگه امروز بعد از کلاسم با هانی رفتم دکتر..

معاینه کرد و گفت یه اختلال بین لگن و کمرت داری و احتمالا برای همونه🦥..

دیگه چندتا حرکت یادم داد که هروز انجام بدم و دارو داد..

که پولم بابت داروها رفت انقد که گرون شدن😭..

دیگه بعدشم رفتیم لبو و باقالی گرفتیم؛ شامم که نداشتیم..

یه رستوران عربی تازه باز شده که شام رو اونجا خوردیم و برگشتیم خوابگاه👀..

پ.ن: حراستم بهم گیر داد🚬

خودم
シ︎ دوشنبه دهم آذر ۱۴۰۴ ، ساعت 23:1

|159|

اومدم رو تختم که بخوابم..

برا امتحان فردا نخوندم و میخوام فردا صبح زودتر بیدارشم بخونم..

نمیدونم چرا یهویی دلم گرفت🫠..

ینی قشنگ انگار یکی فِسس، پنچرم کرد..

خوب بودما، بچها آهنگ گذاشته بودن و میرقصیدن منم دست و جیغ و اینا..

یهو اصن حالم بهم ریخت..

چی بگم والا شایدم از هورمونامه🥴..

برم صورتمو بشورم و بیام برای خواب🥲..

پ. ن: دوباره از اون حسا اومد سراغم که دلم میخواد خودم باشم و خودم..

به قول قمیشی: میخوام چند روزی از چشم تموم شهر پنهون شم..

خودم
シ︎ یکشنبه نهم آذر ۱۴۰۴ ، ساعت 23:17

|158|

از صبح که بیدار شدم تاااا همین الان و ساعاتی دیگه همچنان دانشگاهم😑
امروز امتحان داشتم..
فردا امتحان دارم..
پس فردا هم..
اصن چیزی که من همیشه دارم امتحانهه🚬

آقااا من یه سوال از امتحان امروز رو شاااید کلمه به کلمه درست ننوشته باشم..

امااا مفهوم درست رو رسوندممم،، باید بهم نمره کامل بده مگه نهه؟؟

من اگه استاد بودم قطعا نمره رو میدادمم خب🌚


خونه که میرم دلم میخواد دانشگاه باشم
دانشگاه که میام دلم میخواد برم خونه و بخوابمم🦦




پ. ن: خوابم میاد، امتحان دارم و شامم ندارمم، عالی شد😒

دانشگاه
シ︎ یکشنبه نهم آذر ۱۴۰۴ ، ساعت 17:38

|157|

وااااای..

طی اکسپلورگردیای الانمم فهمیدم کهه:

زوتوپیااا2 اومددده..

بهه بههههه😍🥹😭..

فیلم
シ︎ شنبه هشتم آذر ۱۴۰۴ ، ساعت 23:29

|156|

فردا امتحان دارم و حتی یه کلمه هم نخوندم..

راستش انقدررر خستم که تواناییشو ندارمم🦦..

عصر که رسیدم بلافاصله رفتم کلاس..

بعدشم که درگیر باز کردن چمدون و چیدن وسایلا بودم..

الانم رو تختم لش کردم و تو گوشیم، تا خوابم ببره..

فردا از صبح کلاس دارم تااا ظهررر؛ بعدش یه ساعتی آزادم و امتحان..

همه امیدم اینه بین کلاس بیام بخونم🤡..

راستیی امروز بچها بیرون بودن و گفتم فعلا برام صابون بخرن🥲..

یه صابون قبلاااا دکتر بهم معرفی کرده و خوب بود، دیگه فعلا همونو گرفتم..

پ. ن۱: هانی یه کانال زده که روزمره دانشجویی بزاره؛ یهویی گفتم خب منم ادمین کن، منم یچیزایی مینویسم👀..

الان همش حس میکنم نهه،، انگار از گوشه امنم خارج میشم اونجورییی..

پ. ن۲: بعد از طرفی میگمم اصن یه کانال برا خودمون بزنم، نه؟؟

نمیدونم والااا🌚

پ. ن۳:چقدد حرف زدمم؛ دلم براتون تنگ شده بوداا🥲💕

دانشگاه
シ︎ شنبه هشتم آذر ۱۴۰۴ ، ساعت 23:0

|155|

بچهاا..

یهو یادم اومد فیس واش جدیدمو که دیروز خریدم؛ خونه جا گذاشتمم🥲..

حالا باید دوباره اونجا برم یچیزی بگیرم😭..

چقد ذوقشو داشتممم..

آه ای فلک تا کی کلک؟🌚🚬

خودم
シ︎ شنبه هشتم آذر ۱۴۰۴ ، ساعت 13:0

|154|

الان سوار ماشین شدم تا برم ترمینال به سمت دانشگاه..

همین که حرکت کردم، آهنگ رندوم پخش شد:

داری میری از خونه آرزو🫠..

خودم
シ︎ شنبه هشتم آذر ۱۴۰۴ ، ساعت 10:59

|153|

واقعااا از دست خودم کفریمم..

دلم میخواد سرمو بکوبم به دیوااار..

امروز بعد از کلاسام چیکار کردم؟؟ هیچییی فقط خوابیدممم..

حتی جزوه مو ننوشتمم..

فقط فردا رو وقت دارممم..

کاش یه نیرویی منو وادار به درس خوندن کنهه😭..

پ.ن: راستییی واسه سه شنبه هم اوکی شدد میان دنبالن، نیازی نیست با اتوبوس برمم..

واقعاا از اتوبوس خسته شده بودمم،آخییییییش😁..

خودم
シ︎ یکشنبه دوم آذر ۱۴۰۴ ، ساعت 21:16

|152|

گوشیم که زنگ خورد اصلا باورم نمیشد به این زودی صبح شده..

انگار تاااازه خوابیده بودم و یهو از خواب پریدم🦥..

با هزار خفت و خواری از پتوی نازم و گرمم دل کندم..

و همچنان سرکلاسم و خوابالوو..

سه شنبه دوتا امتحان سختتت دارمم..

و بشدت تنبل شدمم😭..

منتظرم کلاسم تموم شه و برم بخوابم..

عصر هم بشینم جزوه امتحانمو کامل کنمم تا فردا بخونم..

دانشگاه
シ︎ یکشنبه دوم آذر ۱۴۰۴ ، ساعت 10:18

|151|

الان حدود دوساعته که اومدم رو تختم که بخوابم و همچنان بیدارم..

اولش که بچها نشسته بودن دور هم و سر و صدا زیاد بود..

بعدم که لامپا روشنه و تا تاریکی محض نشه راحت خوابم نمیبره..

الانم دیدم واقعاااا گرمه و لباسامو عوض کردم کلا..

بچها دوتای شوفاژو روشن کردن😭..

کاش میشد پنجره رو باز کنمم🦦..

هیچی دیگه؛ فردا کلاس دارم و هنوز نخوابیدم..

دیگه دیدم خبری از خواب نیست؛ گوشیمو برداشتم و اومدم اینجا..

شما چخبرا؟..

چرا بیداریدد؟..

پ. ن: راستی شاید این هفته برم خونه؛ آخه همه بچها میرن خونه و من حسابی تنها میشم تو اتاق..

ولی اینکه قسمت زیادی از پولم برای رفت و آمد میره خیلی غمگینم میکنهه😭🥲..

دانشگاه
シ︎ یکشنبه دوم آذر ۱۴۰۴ ، ساعت 0:41

آمارگیر وبلاگ

قالب طراحی شده توسط وبلاگ :: webloog
لیمو 🍋 تلخی و شیرینی های روزانه یک لیمو
  • آرشیو
  • سرتیترها
  • فید وب
  • نقشه وب
  • طراح قالب بلاگفا
  • |175|
  • |174|
  • |173|
  • |172|
  • |171|
  • |170|
  • |169|
  • |168|
  • |167|
  • |166|
  • |165|
  • |164|
  • خودم (109)
  • دانشگاه (44)
  • فیلم (12)
  • موزیک (4)
  • پ (2)
  • کتاب (2)
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳