|188|
این روزا زیادی غمگینم..
یه نوع جدیدی از غم که تا حالا درگیرش نبودم..
یه غمِ فرسایشی که داره ذره ذره روحمو میخوره..
حالمو بد میکنه، جسمم رو مریض میکنه؛
و روی رابطه م تاثیرِ منفیِ بسیار میزاره..
علی رغم همه کارایی که میکنم تا شادتر باشم؛
اما هرچی به این ریسمونِ بدقلقِ زندگی چنگ میزنم باز دستم لیز میخوره..
غممِ از نوع حسرت و خستگیِ؛
این روزا حس میکنم زندگی زیادی بهم سخت گرفته، یا شاید خودم؛
نمیدونم، اما میدونم که حالم خوب نیست و کسی جز خودم متوجه ش نمیشه..
دارم بهش میگم دلم میخواد گریه کنم، حالم خوب نیست..
میگه چراااا؟؟ اَااه، شاد باش یکم؛ من اصلا اینجوری خوشم نمیادا، چته؟..
چشم چون شما گفتی الان شادم..
آخه عزیزِ من مگه آدمی تا عمیقا تو دلش احساس شادی نکنه، میتونه ادای شاد بودن رو در بیاره؟؟..
پ.ن: شاید کتاب ۳۶۵ روز شکرگزاری کمکم کنه؛ شاید هم نه..
فعلاً فقط میدونم آدمی که از ته دل غمگینه، با دستور "شاد باش" شاد نمیشه.