|133|
وقتی کتابخونه درس میخوندم برا کنکور با چندتا از بچهای اونجا دوست شدم..
دانشگاه که قبول شدم موقع ثبت یکیشون رو دیدم و فهمیدم اونم همینجا قبول شده و رشته دلخواهش..
اماا خبب یه هفته بیشتر دووم نیورد و برگشت شهرمون..
وابستگی و ترس و اینکه اینجام خوب نیس همچی باعثش شد..
خلاصهه پارسال تابستون منو دید و خیلی پشیمون بود که ادامه نداده و خب دیگه راه برگشتی نبود..
امروز ثبت نام ورودیای جدیدمون بود که صبح یهو بعد از کلی وقت بهم زنگ زد..
گفت من تو خوابگاهم بیا پیشم..
و بلهه دوباره همینجا و همون رشته رو قبول شده منتها شبانه..
خوابگاهم گیرشون نیومد و فعلا تو نمازخونه بهشون اسکان دادن تا چند روز آینده خوابگاه اوکی شه..
من خیلی خوشحال شدم که قبول شده چون خیلی زحمت کشیده و حیفه بخواد آزاد بخونه یا هرچی..
اما خب دوباره سرناسازگاری برداشته بود و میگفت الکیه، برم خونه و..
بنده خدا مامان و خواهرش هی نصحیتش میکردن و بهم میگفتن توروخدا راضیش کن بمونه، حیفه..
فعلا که رفتن یکم استراحت کنن..
امیدوارم تصمیم درستی بگیره..
من حس میکنم از ترس وابستگی و سخت بودن درسا و اینچیزاست که استرس داره و نمیتونه از قبولیش خوشحال باشه..