لیمو 🍋

تلخی و شیرینی های روزانه یک لیمو

  • صفحه‌اصلی
  • پروفایل
  • مطلب منتخب
  • مطلب پیشنهادی

|176|

سلاممم🫠..

بیشتر از چیزی که بتونم بگم و وصفش کنم دلم برای اینجا؛

برای نوشتن، برای بلاگفا و حس قشنگش تنگ شده..

مدت زیادی از آخرین پستم گذشته..

چه روزهایی که بر همه ما گذشت و میگذره🥲..

امیدوارم همه حالشون خوب باشه و سلامت باشن؛

هرچند این روزها حال خوب، مثل قبل آشنا نیست..

اما چه میشه کرد که زندگی در گذره و گریزی نیست..

باید بگذرونیم..

دلم میخواد دوباره بنویسم و گوشه امنم رو از خاموشی در بیارم..

خودم
シ︎ چهارشنبه هفتم مرداد ۱۴۰۵ ، ساعت 19:12

|175|

شهر خودمون داره بارون میاد..

به فاصله بیست دقیقه ای اینجا هم داره برف میااد..

امروز همه دانشجوها میرن برف باازی اما خب بیرون از شهرِ و نمیتونم برم🥲💔..

خدایاااا لطفا خونمون که رفتم بارون تموم نشده باشه هااا..

پ. ن: این هوا برای من هوای قدم زدن و داریوش گوش دادنه🫠

دانشگاه
シ︎ سه شنبه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۴ ، ساعت 10:50

|174|

هوا هوای نشستنِ
اما نه سرکلاس..

🍻🌚

خودم
シ︎ سه شنبه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۴ ، ساعت 9:33

|173|

ما دیروز امتحان داشتیم، یه امتحان خیلی سخت، خبب؟..

پس آخر هفته رو به خوندن اون درس گذروندیم..

امروزم یه امتحان دیگه داشتیم و قرار بود ساعت یازده و نیم امتحان باشه..

خلاصه که تقریباً همه اینجوری برنامه ریزی کردیم که صبح بیدار شیم تا قبل از امتحان بخونیمش😬..

بعددد..

من امروز ساعتمو برای ساعت هفت کوک کردم و بیدار شدم و شروع کردم به خوندن..

آقاااا یهو استاد ساعت نه و نیم پیام داد که همگی ساعت نه و چهل و پنج دقیقه سالن امتحانات باشید که من کار دارم باید برم 😐..

حالا من چقد خونده بودم؟؟..

تااازه نصفشو..

هیچی دیگهههه با بدبختی خودمو رسوندم و امتحان دادم ولی خیلی شوک بدی بود..

فردا هم امتحان دارم🚬..

نصفشو الان خوندم بقیشم فردا، واقعا دیگه مغزم یاری نمیکنهه..

راستی امروز بعد از کلاس عصر رفتم آرایشگاه..

ابروهامو اصلاح کردم(خرابشون کرد و خیلی قیافم بد شده💔)..

ناخنامم ترمیم کردم و سورمه ای زدم و انگشت حلقه مو هلویی با پاپیون سورمه ای (خیلی ناز شدن🥹)..

پ. ن۱: برا چهارشنبه بلیط گرفتم برم خونمون..

پ. ن۲: پس چرا بارون نمیاااد؟ 😩

خودم
シ︎ سه شنبه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۴ ، ساعت 0:57

|172|

دیشب تا خود صبح بیدار بودیم و با بچها میخوندیم..

الانم چنااان امتحانم رو خراب کردم که نمیخوام بهش فکر کنم..

خیلی زحمت کشیدم🥲..

هم مباحث سخته هم من سر جلسه مغزم قفل میکنه..

انقد اون لحظه بهم فشار روانی وارد میشه..

که دلم میخواد برگه امو سفید تحویل بدم و برم..

سوال آخر رو که اصلا ننوشتم و دونمره داشت..

درست و غلط بودنِ بقیه هم الله و العلم☹️..

استاد همچنان بعد از امتحان داره درس میده و تا دوازده سر کلاسم..

از شدت بی خوابی سردردم..

دیروزم رژیم سخت گرفتم و الان خیلیییی گشنمه😶..

یکی نیست بگه خب آخه دختررر الان وقتِ رژیم گرفتنهه؟؟؟..

چرا به خودت گشنگی میدییی😩..

دیشب بچها برنجِ زعفرونی دم کرده بودن، عطرش اتاقو برداشته بود😭..

دوباره از ساعت دو کلاس دارم تا هفت..

ای خدااااا..

گلو درد و تب هم دارم😐..

عالییی شد..

پ.ن: دلم میخواد گریه کنمم..

دانشگاه
シ︎ یکشنبه بیست و سوم آذر ۱۴۰۴ ، ساعت 9:16

|171|

‏تنها راه رسیدن به آرامش برای من خوابیدنه..

وقتی خوابم نه غمگینم..

نه عصبانیم..

نه میترسم..

نه درد میکشم..

نه تنهام..

اصلاً وجود ندارم..

پ.ن: عصر که خوابیدم، الان بیدار شدم..

خودم
シ︎ جمعه بیست و یکم آذر ۱۴۰۴ ، ساعت 21:28

|170|

شده یهو بی دلیل دلتون بگیره؟..

همه چیز خوب و اوکی باشه و یهو تلپی یه گوله غم بشینه رو سینه تون؟..

یهو انگار فِسس، پنچر شدین؟..

من الان اینجوریم..

یهو دلم گرفت..

خیلیییی گرفت..

یهو انگار شدم یه بچه ی مظلومِ بی پناه..

حتی الان که دارم مینویسم اشکام قل قل سر میخوره پایین..

انگار همیشه تنها بودم..

انگار کلییی انتظار داشتم که برآورده نشدن..

انگار همیشه اونی که همه رو دید و بقیه ندیدنش من بودم..

نمیدونم چم شده یهو..

ولی حالم اینه الان..

خودم
シ︎ پنجشنبه بیستم آذر ۱۴۰۴ ، ساعت 0:29

|169|

حوصلم سررفته..

میخوام پرتقال بخورم..

اما بچها خوابن و انقدد اتاق آرومه که صدای جویدن خودمو حس میکنم..

معذب شدم اصن😒😂..

بیخیال برم بخوابم..

خوابمم نمیبره آخههه..

فردا صبح زود هم کلاس دارمم🌚..

دانشگاه
シ︎ چهارشنبه نوزدهم آذر ۱۴۰۴ ، ساعت 0:28

|168|

من که امروز امتحانمو......
آره همون.
ولی خب روزمون مباارک🎀👩🏻‍🎓
بخصوص قشنگایی که دانشجو هستن و گاهی وبلاگمو میخونن و برام کامنت میزارن..

(moon و همرازِ عزیز)

و البته آینده ی خیلی نزدیک سماع مهربون..



پ. ن۱: راستی رئیس دانشگاهم بهم گل داد امروز 🥲
(ولی خب تلخی نمره امو نشست ببره😂)

پ.ن۲: اما اون یکی درس رو نمره هاشو امروز آورد و خوب بود خداروشکر

دانشگاه
シ︎ یکشنبه شانزدهم آذر ۱۴۰۴ ، ساعت 12:14

|167|

اتاق تاریک و آرومه..

بچها همه خوابن..

فقط صدای شوفاژ میاد..

اما چشمای من مثل ستااره بازه و برق میزنه..

خوابم نمیبرهه..

یه گلو درد شدید هم اومده سراغمم..

واقعاا نیاز دارم بخوابم تا مغزم استراحت کنه..

وقتی انقد بیدارم هی فکر و خیال الکی میکنم..

امروز خیلییی منفعل بودم، همش رو تختم بودم و تو گوشی..

خیلی بی حوصله شدم..

خودم
シ︎ شنبه پانزدهم آذر ۱۴۰۴ ، ساعت 2:44

آمارگیر وبلاگ

قالب طراحی شده توسط وبلاگ :: webloog
لیمو 🍋 تلخی و شیرینی های روزانه یک لیمو
  • آرشیو
  • سرتیترها
  • فید وب
  • نقشه وب
  • طراح قالب بلاگفا
  • |206|
  • |205|
  • |204|
  • |203|
  • |202|
  • |201|
  • |200|
  • |199|
  • |198|
  • |197|
  • |196|
  • |195|
  • خودم (134)
  • دانشگاه (44)
  • فیلم (13)
  • موزیک (5)
  • پ (4)
  • خونه (2)
  • کتاب (2)
  • شهریور ۱۴۰۵
  • مرداد ۱۴۰۵
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳